دی اچ لارنس و برتراند لارنس هر دو از مخالفان جنگ بودند اما تنها نقطه اشتراک‌شان همین بود. از رفاقت و‌ نامه‌نگاری و‌ همکاری به دشمنی رسید.
راسل جنگ را به‌عنوان یک درگیری غیرضروری و عقلانی نمی‌پذیرفت در حالی که لارنس جنگ را نماد ماشینی شدن و از بین رفتن روح فردی می‌دانست.
لارنس به اخلاق moral ( اخلاق از منظر شخصی و‌درونی)و راسل به اخلاق ethic ( اجتماعی و جاری در جامعه)می پرداخت.
صلح طلبی و‌ مخالفت با جنگ از دو‌ منظر متفاوت باعث شد کار مشترک‌شان را ارایه ندهند اما هر دو باعث واکنش جامعه و اهالی قدرت در بریتانیا شدند.
لارنس معتقد بود باید ساز و‌کار درونی و شخصی انسان‌ها ترمیم شود و انسان ذاتا جنگ طلب است ولی راسل به اصلاح جامعه و قوانین برای جلوگیری از جنگ معتقد بود. هر دو سوسیالیست بودند اما از منظر سیاسی با هم اختلاف داشتند. راسل معتقد بود یک دموکراسی تمام عیار همه چیز را حل می‌کند و لارنس می‌گفت باید دولت یا کارگزاری باشد تا به تربیت فرهنگی بپردازد چون همه افراد جامعه مثل هم‌ نیستند.
راسل، لارنس را فاشیستی دانست که جامعه مورد نظرش را ندید لارنس که علیه فاشیست نوشته بود راسل را به ریاضی زیادی متهم می‌کرد.

مهدی فاتحی