من همسر خودم هستم

.
آشپزی برای من با موسیقی کلاسیک مثل فیلم‌های صامت به پرده می‌آید:بدون کلام، خانه و آشپزخانه مملو از موسیقی. برای دم‌پختک چه موسیقی بهتر از باخ، آن هم سوئیت‌های باخ که صدای خسته و زبر ویولن‌سل پرنده کوچکم را به پرواز در‌می‌آورد.
شش موومان:
پیش‌درامد:
مرغ حیوان لذیذی است البته بعد از گوشت چرب و نرم خوک که از دسترس خارج است_ در نبود گوشت چغندر سالاره_ با چاقوی برنده از لذت تکه کردن بدن دیگری به وجد می‌آیم .از پشت پنجره دو یاکریم دست از عشقبازی برداشته‌اند و به من خیره شده‌اند و من بی هیچ شفقتی بریان می‌دیدم آن دو تماشاچی تنهاییم را.
آلماند:
بعد از ساراباند بهترین موومان سوئیت‌هاست که با خرد کردن پیاز سفت و درشتی، اشک همراه با سوزش، نگاهم را تیره و تار می‌کند. پیاز نگین شده با چاقوی تیز زنجانی فقط نگین نمی‌شود ریز ریز می‌شود. چند حبه سیر که مثل پنیر زیر چاقو به هر شکل که بخواهم درمی‌آید.
کوارنت:
سخت‌ترین جای نواختن با ویولن‌سل در این موومان است.ماهیتابه که داغ شد روغن که کف آن را خیس کرد رنگ نگین‌ها که به زردی زد خرده سیرها رویش می‌نشیند و در شعله کم مخلوط می‌شود. سیر هر قدر ناپخته‌تر بهتر،مثل زن، مثل زرشک تنها باید روغن‌مالی و داغ شود.
ساراباند:
بدون نوشیدن استکانی و روشن کردن سیگار در میانه کار، ساراباند به رقصت نمی‌آورد. زرچوبه و فلفل و نمک و دارچین و.. هر کدام روی نگین‌ها پخش می‌شود و هر بار ماهیتابه به رنگی در‌می‌آید که با کشیده شدن آرشه روی ساز انگار روحت زخم می‌خورد و بوی ادویه همراه با دودسیگار جان به جان آفرین ترغیبت می‌کند. سرخی رب فراون سرخ شده در میان رنگها،رنگین کمانی غلیظ می‌سازد مثل نقاشی که رنگها را روی تخته‌ای ترکیب می‌کند همراه با دانه‌های نارنجی لپه تبریز: مرا با تو چیزی در میانست.
یاکریم‌ها با معجزه باخ عشقبازی می‌کنند؛ نمی‌دانم کدام‌شان همسر آن یکی است ولی آنها حتما حدس زده‌اند که من همسر خودم هستم
مینوئت:
ران مرغ آلوده به کره و نمک همراه با پیاز در قابلمه‌ای کوچک آبپز شده تا مغز استخوانش پخته شود و قابل تناول برای حیوان گوشتخوار ِرقیق‌القلب. بعد که در کرهء آب شده سرخ و چرب شد آغشته با بوم پر از رنگ و ادویه تابلویی بینظیر فراهم می‌کند.
گیگ:
موسیقی آرام و آرامتر شده و دیگر آن نوسان موومان اول را ندارد.بوم پر از رنگ و مرغ بریان همراه با برنج خیس‌خورده در قابلمه متوسط مادری شناور روی آب، دم کنی، شعله کم و استکان و سیگار دوم.
عطر برنج و ادویه، فرار یاکریم‌ها با نم‌باران پشت شیشه و لذت بردن از سکوت و رها کردن پیکر مطهرم روی کاناپه.
مهدی فاتحی

سرآغاز کار هنری

.
واژه سرآعاز اینجا به معنای origin آنچه که هست و آنچنان که است معنا می‌دهد بدون پوشش، که در فلسفه #هایدگر Da نامیده می‌شود ( هستی و زمان) به همین خاطر هایدگر سرآغاز کار هنری را هنر می‌داند.هنر همان کار هنری است نمود و نشان دادن هر آنچه که هست بدون پوشش، یعنی آشکار کردن واقعیت و هستی محضِ هر آنچه که از آن گفته می‌شود و پرده برانداختن از آشفتگی‌های کدری که بر وجود و هستی چیزهاست. به قولی: ذاتی‌ترین ذات موجود، مبتنی بر آن است که موجود در ناپوشیدگی وجودش چیست.چرا که ناپوشیدگی هر وجودی حقیقت هستی آن است.
برای شناخت اثر هنری_ در مقام منتقد دیگری یا خود_ باید اندک شناختی از واقعیت هستی هنر و چیستی آن بدانیم. انچه که در واقعیت دیده میشود یا ساخته می‌شود یا نوشته می‌شود در هر شکل از هنر باید چیزی بیشتر از واقعیت باشد باید انچه که در اثر هنری به دست می‌آید موجودتر از هستی ان در بیرون باشد یعنی ناپوشیده تر.
چه در عکاسی، معماری، نقاشی، شعر و داستان_ که رفیع‌ترین نوع هنر بر اساس زبان است _ این درخشندگی والا دیده شود وگرنه تکرار بیهوده و بی‌ذوقی از امر پوشیده است. اما دیدن و به هستی نشاندن حقیقت هر موجودی( آفریدن و خلاقیت) کاری سخت،زمانبر و طاقت‌فرساست. تنها ابزار عکاسی و رنگ و بوم و کلمه نمی‌تواند کار را بر مرتبه هنر برساند.
دوستان زیادی متن و شعر و داستان ( گاه عکس و نقاشی) ارسال می‌کنند و خود را شاعر و هنرمند و ...می‌نامند بدون کمترین ذوق و هستی‌شناسی از هنر به خصوص در امر شعر و نوشتن که به نظرم سخت‌ترین کار در آفرینش است چرا که قرار است در زبان و واژه، موجود چنان که هست آشکار شود زبان در این آثار محل تبادل اطلاعات،دلتنگی و مرثیه و اشک نیست بلکه محل نشاندن ناپوشیدگی از هر چیزی است( نامیده شدن) : جامعه، انسان، تاریخ...بیرون زدن شر و زخم زدن به مخاطب و ثبت هستیِ هر آنچه ساخته می‌شود بر تاریخ. جاودانگی هنر و تاریخ سازی از اینجاست که شکل می‌گیرد. هر موجودی در ابتدا در نمودش فریب دهنده است و تنها با شکافتن و فراافکندن و ناپوشیدگی است که هستی واقعی آن دیده می‌شود هر قدر زننده، تلخ، ویران کننده و تحقیر آمیز. در نوشتن از انسان یا قوم آنچه که از متن بیرون می‌زند ذات (حقیقت) آن قوم است و تعلق آن قوم به تاریخش.
خواندن آثار نویسندگان و فیلسوف‌های متفاوت در شناخت و کار هنری ضروری‌ترین فعل هنرمند است چرا که از توهم کار و نقشِ خود بیرون می‌آید و خودش اولین منتقد اثرش می‌گردد. در عین حال از زخم خوردن و تحقیر شدن در آثار هنری به جانب تجربه شخصی و احساساتی‌گری نمی‌غلتد.
#مهدی_فاتحی

پایان را بپذیر

.
هر آنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود.
این جمله مارکس نه تنها از تاریخ و قدرت می‌گوید بلکه از روابط و اعماق پنهان انسان حرف می‌زند. امروزه بعد از دویست سال که از نقد سرمایه‌داری کلاسیک و تفکر بعد از او می‌گذرد می‌دانیم و همان موقع همه می‌دانستند که حق با مارکس بود و هست. متفکری که امروز بدون شناختش امکان اندیشیدن نیست.
مارتین مک‌دونا فیلمساز مورد علاقه من نیست. فیلمسازی که از غلو کردن و شعار دادن خوشش می‌آید و دایم سعی می‌کند بگوید خیلی اتفاق وحشتناکی صورت گرفته(دست دوم تارانتینو) و حرف بزرگی می‌خواهم بزنم. اما کار آخرش ایده فوق‌العاده‌ای دارد که واکاوی یکی از اساسی‌ترین مشکلات رابطه به خصوص در شرایط امروز ماست( ایده‌ای که من مدتها به آن فکر می‌کردم و خب مک‌دونا دستمالی‌اش کرد.)
مردی( کالد) تصمیم می‌گیرد دوست و همصحبت همیشگی‌اش (پادریک)را نبیند و دیگر با او حرف نزند حتی به قیمت بریدن انگشتهایش. رابطه‌ای دوستانه و صمیمی که به پایان رسیده اما برای پادریک قابل پذیرش نیست و با پافشاری می‌خواهد بداند چرا. او نمی‌تواند بفهمد یک رابطه هر قدر سخت و استوار آغاز شود روزی دود می‌شود و به هوا می‌رود. به نظر او یا اتفاقی افتاده یا حرفی او را ناراحت کرده یا مشکل افسردگی چیزی دارد یا در رابطه دیگری رفته هر چیزی غیر از این که یک رابطه روزی به پایان می‌رسد و طرف مقابل دیگر هیچ احساس و لذتی از بودن با او ندارد.
کار به جایی می‌رسد که کالد می‌گوید اگر بار دیگر به سراغش بیاید هر بار یکی از انگشتانش را قطع می‌کند حتی با این حال پادریک نه می‌پذیرد و نه درخواستش برای درست کردن و برگشت به رابطه را رها می‌کند. حتی وقتی همه انگشتانش را قطع میکند.اتفاقی که در نهایت به آتش زدن خانه او و نفرت بی اندازه از کالد ختم می‌شود.

شما که می‌خواهید حاکمان پایان خود را بپذیرند:

چند نفر از شما توانایی خارج شدن از رابطه تاهل در نقطه پایانش را دارید؟ چند نفرتان می‌پذیرید که یک رابطه در نفسش کوتاه مدت است و لزوما دیگری و رابطه دیگری وجود ندارد یا اگر هم وجود دارد دقیقا به خاطر نپذیرفتن پایان رابطه قبل است. در همین مجازی چند نفرتان دست از سر رابطه تمام شده با دیگری برمی‌دارید؟ چند نفرتان در حین تاهل به دنبال رابطه دوم و سوم هستید؟ چند نفرتان از پارتنر رفته با نیکی یاد می‌کنید؟چند نفرتان رابطه را تا نقطه تنفر از یکدیگر کشانده‌‌اید و تغییر ادمها و تمام شدن را قبول کرده‌اید؟
به خودتان نگاه کنید در اعماق وجود شما نیز هر آنچه سخت و استوار است روزی دود می‌شود و به هوا میرود.
#مهدی_فاتحی

استولتد: لذتی که در انتقام خفته

.
#استولند در فیلم #فورسماژور به کوتاه بودن رابطه بین زن و مرد می‌پردازد رابطه‌ای که در بزنگاهی بهمن وار فرو می‌ریزد و از هم می‌پاشد. هر قدر بعد از آن اتفاق یا زخم به یکدیگر لبخند بزنید یا از آن حرف نزنید و به روی‌ هم نیاورید در اصلِ فروپاشی تاثیری ندارد. ماندن در رابطه طولانی، یا از سرِ نداشتنِ جای دیگر است یا نداشتن کس دیگر، که به هر شکلش ناشی از ترس است.
بهمنی فرود می‌آید و مرد به جای محافظت از زن و فرزندش پا به فرار می‌گذارد و زن دیگر او را نمی‌بخشد نه تنها نمی‌بخشد که انتقام می‌گیرد تا جایی که شخصیت مرد فرو می‌ریزد و چیزی از غرورش باقی نمی‌ماند. تاریخ نشان داده زنان انتقام گیران و کینه‌جویان بی‌رحمی هستند. لطافت و نرمی زنان تنها در افسانه‌ها نمایش داده می‌شود با کمترین قدرت توان نابودی و ویرانی مردان را دارند. انگیزه هم فراوان و در دسترس: سواستفاده، زنان در رابطه تمام انرژی و احساس خود را برای مرد خرج می‌کند برای بزنگاه یا روز انتقام، آنگاه که مرد با کمترین خبطی متهم به خیانت است و قدر ناشناسی.اماده برای لذت انتقام.
زن در خلوت با مرد مهربان و خنده روست اما به محض ورود به جمع و اجتماع تیغ تحقیر بر گردنش می‌گذارد. همه آنچه یک مرد از زن در رابطه‌اش می‌خواهد ستایش است و زن نه تنها رد می‌کند بلکه او را فرد بزدل و ترسویی می‌نامد تا در عرصه نمادین جامعه و زیر نگاه دیگران سلاخی شود.
زن زمانی از تحقیر و ویران کردنش دست برمی‌دارد که مرد خرد و گریان به زانو می‌افتد و خودش را تحقیر می‌کند که اسیر غرائز است. لحظه‌ پیروزی زن تا دوباره به مرد پیغام دهد که تو توانایی و سعی‌ات را بکن. این چرخه عبثِ شکستن و انتقام و لذت ادامه دارد مگر که از رابطه با یکدیگر خارج شوند. رابطه کوتاه دو غیرهمجنس با هم جلوی این چرخه سادیستیک را می‌گیرد.
در خرده روایت دیگر زن و مرد جوانی که شاهد دعوای آن دو اند وقتی به خانه برمی‌گردند رابطه‌شان سرد و شکننده می‌شود زن می‌گوید تو هم اگر آنجا بودی از من محافظت نمی‌کردی. مردی که صرفا در تصویری در دام اوهام نفرت زنش قرار می‌گیرد.
در سکانسی وقتی دو مرد در حال نوشیدن هستند زنی به آن دو نزدیک میشود و می‌گوید به نطر دوستم شما خوش‌ تیپ‌ترین ادمهای این کافه‌اید. وقتی مردان با غرور به خنده می‌ایند چند دقیقه بعد زن دوباره به سراغ‌شان می‌آید و می‌گوید ببخشید اشتباه کردم ظاهرا منطورشان آن یکی است شما نبودید. چهره هر دو مرد غمزده و عصبی می‌شود. تایید و ستایشی که دیگری می‌دهد اوج لذت مردانگی است که زنان می‌دانند کجا دریغ کنند. بقیه کامنت
#مهدی_فاتحی

فیلم play

.
#روبن_استلوند در این فیلم play تمام توانایی و استعدادش را قبل از دیگر فیلمهایش نشان داد فیلمی که بهتر از مثلث اندوه ساخته شده و آن اغراق گویی را ندارد. فیلمساز در این کار فاصله زیادی با موضوع دارد به سختی دوربین را تکان میدهد و مستند وار از نابازیگران استفاده کرده و مخاطب سوئدی را به میانه زندگی اجتماعی و تحقیرآمیزش می‌کشد
یک گروه از پسران سیاه‌پوست از خانواده مهاجران به سراغ پسران سوئدی و پولدار( طبقاتی) می‌روند و آنها را با تهدید به اینکه گوشی موبایل‌شان دزدی است با خود به اطراف شهر می‌کشانند تا سراسیمه و کلافه هر آنچه دارند به آنها تحویل دهند. در حالت اولیه ( بعد از اکرانش در سوئد) عده‌ای فیلم را نژادپرستانه دانستند در واقع همان تفکری که استلوتد درباره‌اش کار کرده بود. در فیلم می‌بینیم پسران سیاه‌پوست هر جا هر کاری دلشان بخواهد می‌کنند و هیچ کس هیچ سرزنش یا توهینی به آنها نمیکند حتی وقتی سر به سر بزرگسالان سفید میگذارند انها خیلی زود تسلیم می‌شوند اما وقتی پسربچه‌های سوئدی کمک طلب می‌کنند حتی برای زنگ زدن به پلیس کسی نمی‌پذیرد که انها تحت آزار و دزدی هستند. ادمها خونسرد و بی توجه از کنار پرخاش و آزار گروه سیاهپوست می‌گذرند اما در پایان فیلم وقتی پدر یکی از پدران سوئدی یکی از دزدها را میبیند و سعی میکند او را سررنش کند و مال دزدی را پس بگیرد زنان زیادی در مقابلش می‌ایستند و او را آزارگر و نژادپرست خطاب می‌کنند . مرد هر قدر شرایط را توضیح میدهد کسی حرف او را نمیپذیرد بر همین اساس پسرک سیاه و دزد نه تنها داد و غال راه می‌اندازد حتی سیلی هم به گوش مرد می‌نوازد
در فیلم بر حول همین محور قدرت، طبقه، مهاجرین و انسان سرد و ترسوی طبقه جدید سرمایه‌داری که فقط فکر مقبولیت جمعی است نه حقیقت،حرفهای زیادی می‌زند جایی که حتی کالسکه رها شده وسط قطار دست نمیزنند از ترس تعلق به مهاجرین و خاضعانه طلب همراهی دارند
استلوند در این فیلم آیینه‌ای در مقابل جامعه سوئدی و البته طبقه جدید تفاله سرمایه‌داری قرار می‌دهد تا خود شان را ببینند اینکه چقدر محافظه کار شده‌اند، چه ترسهای اجتماعی از قضاوت شدن دارند، چه فرزندان ترسو و بزدلی تحویل جامعه داده‌اند( پسران سوئدی در تمام فیلم هر چند مورد خشونت قرار دارند ولی تسلیم هستند و هیچ دفاعی از خود نمیکنند.)
این فیلم به واقع درباره سیاهپوستان( black card) و مهاجر نیست. درباره قدرت در ساختار اجتماعی است. درباره گونه جدیدی از انسانهای مسخ شده و بزدل است که برای نگاه دیگری و مقبولیت اجتماعی از هر ظلمی و جنایتی تسلیم است.
#مهدی_فاتحی

امیدهایی که بر باد می‌رود

.
'تاریخ هرگز خود را تکرار نمی‌کند این انسان است که خود را تکرار می‌کند' ولتر

کنستانتین وقتی پایه‌های آسمان را بر زمین بنا گذاشت مسیحیت را به آرمانی سپرد که هم سبب سازش دین و دنیا شد و هم انسان را به زیر کشید. جامعه قرون وسطایی مردم را به ترک دنیا فرامی‌خواند اما در عمل کلیسا وابستگیش افزون می‌شد و به دنبال ثروت بیشتر.سرکوب و شکنجه مردم هم راه به جایی نبرد چون ذات آدمی امکانی برای ترک دنیا و لذت ندارد و انسان قبل و بعد قرون وسطا همان انسان بود. اما چرایی اینکه انسان معبودی می‌سازد و بعد از آن سرباز می‌زند ناشی از نیاز و ضعفی است که باید شناخت.
تاریخ به ما می‌آموزد آرمان ساخت انسانهای بهتر چه طی قرنها شکنجه و داغ و درفش قرون وسطا چه با ایدئولوژی‌های قرن بیستمی و چه با تکنولوژی شکست خورده است و همه بر پایه عدم شناخت کافی از انسان و ذات اهریمنی بشر است. عدم اگاهی که می‌تواند دهه‌ها یا قرنها پابرجا بماند تا شکست را بپذیرد.
پدیده‌ای که در تاریخ صد سال اخیر ما مشهود است همین شکست آرمانهاست. اما ایا بعد از این همه تجربه،آرمانگرایی در این خاک به پایان رسیده؟ آیا چشمان بیداری هست که انسان را عریان و شفاف ببیند؟ فرشتگان و شیاطین وجود انسان کجا نمایان می‌شوند و این هیولای درون چرا به چشم آرمانگرایان نمی‌آید؟
در جریان اعتراضات اخیر شاهد تجربه ارمانگرایانه دیگری هستیم که انگار پایانی ندارد. جنبشی که به سلبریتی‌های فوتبال و بازیگران نزدیک است و چشم به انها دارد و به روشنفکران و اندیشمندان اعتنایی نمی‌کند: چنین موجی در ذات خودش ناگزیر از یآس موقرانه است و در بن‌بست.
آنچه که باعث ناامیدی دو طرف می‌شود فاصله زیاد آرمان‌ها با واقعیت است.
وجه مشترک مخالفان و موافقان وضع موجود آرمانگرایی و عدم شناخت خیابان یا حقیقت انسان ایرانی امروز است: یکی آن را دیندار و متعهد می‌پندارد که تا آخر پای آرمانش ایستاده و دیگری آن را جنگاورانِ خیابان و مبارزان حقیقت می‌داند که حاضر است جان و مالش را فدای آینده نسل دیگر کند: هر دو حقیقت را قربانی آرمان‌شان می‌کنند.
حقیقت مردمی که شاید بتوان آنرا در لا‌به‌لای متون ادبی،تاریخی، جامعه شناسی و اندیشه و تجربه روشنفکران نسل قبل و امروز یافت و نگاهی روشنگرانه به خیابان و کوچه پس کوچه‌ها و تاریکخانه‌های حقیقی مردم. مردمی احساسی، ترسو، منفعت‌طلب، سرخورده و با خرده‌فرهنگهای متفاوت که هر کدام خواسته‌ای دارند و نیازی که گاه با همسایه‌ روبرویش هم نقطه اشتراکی ندارد. اما به نظر من مهمترین خصیصه‌اشان این است که دیگر آرمانی ندارند کامنت
متن کامل تلگرام
#مهدی_فاتحی

دو شعر

در سرم پرنده کوچکی پرواز می‌کند

در سرم کلاغی پرواز می‌کند
هر روز برایش شعر می‌خوانم
پیانو می‌زنم
لالایی می‌‌گویم
ژلوفن میخورم
ویسکی و شراب و عرق می‌خورم
تا آرامش کنم

شبها که همه خوابیده‌اند
از سوراخ گوشم عبور می‌کند
از ریه پر دودم رد می‌شود
از دریچه قلبم بیرون می‌پرد و در آرامش پرواز می‌کند

کلاغ کوچکم از خودم ترسوتر است
با تک صدایی از انتهای شهر دوباره از دریچه قلبم داخل می‌شود و پناه میگیرد

کلاغ کوچک من، جوجه کلاغی دلیری بود
شکارچی پیری سالها در پی‌‌اش بود
در یک روز برفی
وقتی شهر در سکوت بود
قلبم را شکافتم تا جوجه کلاغ کوچکم برف را تماشا کند
قدم بزند
بالای درختان سفید پرواز کند
سفیدی را زندگی کند
شکارچی پیر به او شلیک کرد
پرنده کوچکم، زخمی و لرزان برگشت به لانه‌ خاموش و سیاهش

صورتم سرخ شد
گوش‌هایم را خون گرفت
بدنم سرد شد
و خون از کنار لبها و گوشه چشمم سرازیر شد

با ویسکی و قهوه و سیگار آرامش کردم
زخمهایش را با لبهایم التیام دادم

کلاغم زخم کهنه‌ای دارد
آوای کودکی‌اش خاموش شده
اما هنوز در سرم پرواز می‌کند
دور از چشم شکارچی در کمینش

وقتی راه می‌روم
می‌نویسم
حرف می‌زنم
هیچ کس خبر ندارد

در سرم پرنده کوچکی پرواز می‌کند

پیاده از تجریش
در تاریکی نشسته‌ام مشغول به سیر نفس، از در که بیرون می‌آیم قدم‌زنان به سیر آفاق مشغولم. هر لحظه جهان در ذهنم شکل می‌گیرد کج و راست می‌شود تو رفتگی می‌یابد، له می‌شود تا ماندگار شود. سفر کاری جدی اما پوچ و خالی‌ست. دور می‌شوم و در شهری غریبه تماشاگر بهشت دیگرانم. از آدمها بیزارم حضورشان جهنمی است دست‌ساز.
بیمارم. هر روز که بیدار می‌شوم تکه‌ای از بدنم در حال فروپاشی‌ست. اما ذهنم آرام و ساکت است‌. هیجان و انرژی دوران جوانی در من مرده. آینده وجود ندارد. سِر شده‌ام. تنها درد موجود در تنم است. مرگ را یادآور میشود. در بهترین دوران زندگیم به سر می‌برم. از همه بی‌نیازم. سیگاری که ریه را پر کند، ویسکی شبانه، پیاده روی، قهوه سه یورویی و دوباره آبجویی کارگری. تمام نیازهایم خاموش شده و خیالپروری سرگرمی هر شبم است.
در زیباترین شهرهای جهان هم که باشی تاریخ رنج و خاطرات را با خود در کوله‌ات جا داده‌ای. چمدانت را که باز می‌کنی روبرویت به صف می‌شوند. همه را در چمدان می‌چپانم و تک پنجره اتاق هتل را باز می‌کنم. خیابان با تک چراغی روشن اما خالی است.در فاصله‌ای نزدیک کافه‌ای است که همه چسبیده به هم زانو به زانو مدام حرف می‌زنند و صدای همهمه‌شان در خیابان خالی می‌پیچد. چمدان سنگین را بلند می‌کنم و از پنجره بیرون می‌اندازم. هر چه کردم دستم از دستگیره چمدان جدا نشد و خودم با چمدان سقوط کردم. طبقات هتل یک به یک رد شد. در یکی زنی در حال آرایش است و در دیگری مردی لخت با خودش ور می‌رود. پایین تر زن و مردی در حال عشقبازی اند و اندک نوری بر پرده سایه انداخته. یادم می‌آید من در طبقه هشتم هتل بودم. چند طبقه‌ای باقی مانده. جیبم را گشتم تا سیگاری پیدا کنم. مثل همیشه فندک خودش را جایی پنهان کرده. قهوه را که روی میزم گذاشت با زبان بی‌زبانی فندک خواستم. سیگارم را که روشن کردم مردی را در هتل روبرو در حال سقوط با چمدانی سنگین دیدم.
سه یورو برای قهوه‌چی گذاشتم و اسپرسو را یکباره سرکشیدم تا نیکوتین زودتر عمل کند. وقت زیاد نیست. پاریس در حال پایان است. چمدان که رها شد سبک شدم. آنقدر سبک که مثل پری سرگردان در شهر روان شدم. نیمه شب در پاریس از بارها و کافه گذر کردم. روی رودخانه سن فرود آمدم. به سبکی روی آب ماندم. زیر پل الکساندر، مجسمه فرشته دستش را دراز کرد و مرا بالا کشید. شفقی در اسمان نمایان شد. حرف زدیم. خندیدیم. در باری شلوغ همدیگر را بوسیدیم. خسته شدیم. بیزار شدیم. روی پل از هم جدا شدیم. خورشید لعنتی بیرون زد. کلیدی در قفل چرخید. سرم درد می‌کند انگار با سر به زمین خورده‌ام.

مهدی فاتحی

 
  BLOGFA.COM