این نسل هیولا
مهدی فاتحی
در اساطیر یونان کرونوس تایتان یا ساتورن برای حفاظت از خودش و سنت پدران، فرزندانش را میبلعد. در نقاشی گویا( عکس۱) و روبنس( عکس ۲) ساتورن چون هیولایی برای نگهداشت اقتدار و جایگاهش با چشمانی وغزده، با حرص و هیبتی آدمخوارانه، فرزندانش را به نیش میکشد. در اساطیر و قصههای ایران نماد این کار کشتن سهراب به دست رستم است. جنایتی که نه با قدرت و توانایی که با نیرنگ پدر صورت میگیرد.
در تاریخ ایران سنت احترام و پذیرفتن حاکمیت نسل پیشین سنتی دیرینه دارد به طوریکه صاحب خون فرزند(اولیای دم) والدین او هستند و نوعی حق و مالکیت به آنها واگذار شده است. اما باز شدن جعبه سیاه روان انسان در قرن بیستم و بیرون رانده شدن انسان از مرکز هستی دیگر بر انسان و فرزند انسان معلوم شد که فرزنداوری نه لطف و حقی است بر او که نیازی است غریزی، رفتاری است فراگیر در طبیعت وحشی، ضرورتی است اقتصادی و گاه اجتماعی و سنتی است صرفا خودخواهانه و البته پر از لذت برای والدین.
در تاریخ معاصر ایران بعد از به سلطنت رسیدن محمدرضا شاه جنبه سنتی و مذهبی در ایران قدرت بیشتری گرفت. محمدرضا شاه که بسیار تحت تاثیر مادرش تاجالملوک بود وابستگی و دلبستگی زیادی به سنت داشت و نسلی را خواسته یا ناخواسته بر جا گذاشت که بخشی سنت و بخشی مذهب و بخش عمدهای مثل خودش دلبسته هر دو بودند نسلی که با برکناری او حاکمیت را خواسته یا ناخواسته به سنت دیرینی واگذار کرد که قرنها زیرپوست انسان ایرانی جریان داشت.
اما این نسل متولد دوران او یا قبل از نیمه قرن تفاوتی روشن با نسلهای پیشین داشت. هر چند مثل پدرانشان عمیقا واپسگرا با تفکری قببلهگرا و صحراگرد بودند با قدرتمند شدن در تاریخ معاصر روی بیرحم خود را نیز نشان دادند. صورت بیرحمی که دست از خوردن فرزندانش برنمیدارد و پس از مشاهده حاصل تفکر و حماقتش با وجود ظاهری پشیمان و مخالف هنوز به آنچه برساخته ایمان دارد و به موقع تا پای فرزندکشی برای نگه داشت وضع موجود تلاش میکند.
نگاه جامعه شناسی به نسلهای پس از آن چه از لحاظ اجتماعی و چه حوادث تاریخی این چهار دهه نشان میدهد با گسترش ارتباطات و تجربههای تاریخی نسل بعد از دهه پنجاه با نسل قبل تفاوت زیادی دارد هر چند بخش عمدهای از آن تفکر زنگزده بنا به طبقه اجتماعی و اقتصادی در آنها مشهود است و نسل بعد از فررندان دهه پنجاه( دهه هشتاد) تفاوت اساسی با نسلهای قبل دارد. اما چرا نسل اول تاریخ معاصر از بلعیدن فرزندانش دست برنمیدارد؟
چگونه نسل پیشین نه تنها از فرزندش شرمنده نیست بلکه با پررویی جایگاه خود را محکم میکند و فرزندانش را به بردهای مطیع تبدیل میکند:
در جهان مدرن فرزند در ابتدا یک شهروند دولت است نه ملک و دارایی والدین به همین خاطر از یک دورهای به بعد دو نسل اساسا مسئولیتی در قبال یکدیگر ندارند اما در این نیرنگستان قبیله آدمخواران هنوز مشغول به زیستن هستند و مسئولیت خود را به گردن فرزندان میاندازند.
روش برخورد نسل پیشین با فرزندان تفهیم حس مسئولیت در قبال پدر و مادر و ایجاد و تعمیق احساس گناه به فرزندان است. پر کردن تنهاییشان و خلاء عاطفی، مالی و ارضا میل سرکوب شدهشان وظیفه و مسئولیت فرزندان است که نسل پیشین با نگاهی ابزاری به فرزند آن را تا آخر عمر به گردنش میاندازد و تا آنجایی که ممکن است به مکیدن ذرههای وجود آنها مشغول میشود و با رنگ اخلاق و سنت از آنها سوء استفاده کند.
مادران نیازهای درونی خود را بیشتر به فرزند پسر و پدران به دختران منتقل میکنند و در ازای براورده کردن آن با تایید یا لایکی خشنودشان میکنند و عدم فرمانبرداری با حس گناه و شرم به آنها به خاطر عدم انجام وظیفه شکنجهشان میدهند.
لذتی که پدران و مادران نسل پیش میبرند از رنجی و شکنجهای است که به فرزندانشان اعطا میکنند. لذت و شادی بی حد و حصر که دههاست از آن بهره بردهاند و به همین خاطر در مقابل تغییر وضعیت مقاومت میکنند و حکمرانان سنتی به واقع روی شانههای آنها و تهمانده تفکر آنها در ذهن نسلهای بعد ایستادهاند.
شادی و لذتی که از رنج و درد دیگری حاصل شود رفتاری نه تنها غیراخلاقی بلکه بیمارگونه است و ما محکوم به تاریخی هستیم که در آن متولد شدهایم. تاریخی که نسلی بیمار را برای شکنجه ما فراهم کرده و ما خودخواسته با تبعیت از سنتها بطور بیمارگونه به آزار خود مشغولیم و دایم به زمین و زمان ناسزا میگوییم.
مهدی فاتحی