قطعه ناتمام

بیرون رفتن

Skip to content

سایت رسمی بنیاد زنو

هنر، ادبیات، سینما

Menu

قطعه ناتمام

Posted on آگوست 19, 2022

درباره سینمای کیشلوفسکی و فیلم ” آبی”

کیشلوفسکی کارگردانی است صاحب سبک که نور و تصویر را می‌شناسد و احتمالا عاشق موسیقی است چون بهترین دوستش آهنگساز است و بهترین‌هایش را برای او ساخته است؛ دوستانی که تفکیک کردن‌شان در زندگی و آثارشان سخت به نظر می‌رسد. پرایزنر نه تنها موسیقی دلپذیری در فیلمهای او خلق کرد بلکه سمفونی‌ها ی زیادی هم نوشت و اجرا کرد. حتی گاهی مثل فیلم ‘ آبی’ کل فیلمنامه بر اساس موسیقی ساخته شده و گاهی آنقدر موسیقی سنگین است که به نظر من اساسا فیلم و کارگردانی و بازیگران را به حاشیه می‌برد. پرایزنر بعد از مرگ کیشلوفسکی رکوئیمی برایش ساخت. زیباترین هدیه از یک دوست که عمری با او گذرانده و کار کرده بود. به واقع قطعه ناتمام دوستی شان با مرگ کیشلوفسکی و رکوئیم پرایزنر کامل شد. قطعه ناتمامِ رابطه که به نظر من کیشلوفسکی در فیلم آبی به تصویر کشید و بهترین فیلمش را ساخت.

درباره کیشلوفسکی و سینمایش به اندازه کافی گفته و شنیده شده است. سینمایی به واسطه سینماگرش دینی و پر از لحظات ناب از هارمونی تصویر و صدا و موسیقی که به شکل‌های متفاوتی ستایش شده و جوایز گوناگونی برده. اما جدا از بحث سینمایی و تصویری و کارگردانی ماهرانه‌ی کیشلوفسکی در فیلمهایش ( و البته به همراه فیلمنامه نویسش) نقطه ضعف آثارش ایدئولوژیک بودن اوست. مثل ده فرمان کیشلوفسکی که مجموعه فیلم کوتاه ارزشمندی از یک کارگردان با استعداد است، اما محتوا و ساختار پندگونه‌اش توی ذوق می‌زند.

از اولین فرمان : “من یهوه هستم پروردگار تو” ، زاویه‌اش درباره وجود نیروی ماورایی در مقایل علم و دانش بشری ارتجاعی و قرون وسطایی است. جایی که علم نامطمئن و بی‌ثمر است و اگر یهوه ( خدای عصبانی، انتقامجو و البته گزیده کار دین یهود) نخواهد و اراده نکند همه چیز در فناست. به واقع می توان گفت اینکه یک فیلمساز با همان علم بشری که امکان ساخت اثر را برایش فراهم کرده جاهلانه ترین کار این است که اثری در رد توانایی و ارزشش بسازی.

مردی شکاک که به علم معتقد است و بر اساس آن تصمیم می گیرد از یهوه درس جنایتکارنه و انتقام جویانه‌ای می‌گیرد ( کشتن فرزندش ) تا در مقابلش تعظیم کند. جدا از غیر اخلاقی بودن کل داستان، اگر به مخاطبت بگویی اگر خدا نخواهد آب در صد درجه به جوش نمی آید یا آب در دمای زیر صفر درجه یخ نمی بندد، فقط دروغ نگفته‌ای بلکه نوعی جعل و شارلاتانیسم فکری فراهم کرده‌ای و تبلیغ تفکر عقب مانده یهودی در قرن بیستم است( هر چند خود دین یهود که بر اساس نژاد و تولد در رحم زن صورت گرفته ادعا و امکان تبلیغ ندارد و ظاهرا فقط به قوم خود درس می دهد). فیلم فانتزی هم نیست و سعی بر تاکید رئالیستی بودن آن است طوری که تا بنده سر به زمین نگذاشته نقطه پایانی و تیتراژ فیلم نمی آید.

یا در مثلا فرمان سوم که “جز یهوه خدای دیگر را عبادت نکن” حرف فیلم چیزی جز این نیست که سعی و تلاش و علم بشر در مقابل قدرت ماورا هیچ است پس به آن دل نبند. غافل از اینکه اگر در تاریخ همه با این ایدئولوژی و سایه یهوه زندگی می‌کردند امروز انسان یا در غار بود و یا زیر شلاق برده داران و فرعون بندگی می‌کرد و همچنان که در چرک کثافت و مریضی غوطه ور بود در حال مرگ سنگ به دوش می کشید.

در فیلم جدا از بحث محتوای ارتجاعی، سانتی مانتالیسم بی مایه‌ای هم در جریان است. زنی که از شوهرش بچه‌دار نمی شود و از کس دیگری بجه دار شده وقتی به شوهر در حال مرگش دل می‌بندد( و البته بچه داخل شکمش را که حاصل رابطه بیرون ازدواج و زناست می‌کشد) هم شوهرش خوب می‌شود و هم به ناگهان ناباروری شوهرش حل می‌گردد و هم رابطه سرد دو طرف عاشقانه می شود( چاپلین هم در سینمای کمدی و طنز و فانتزی انقدر آبکی کار نکرده بود آن هم چهل سال قبل از او)

انسان در دل جامعه‌ای که در آن رشد یافته شکل می‌گیرد و شبیه جامعه‌اش می‌شود شاید خانواده متعصب یهودی و حاکمیت کمونیستی که کیشلوفسکی در آن می‌زیست باعث پدید آمدن چنین اندیشه‌هایی واکنشی در او شده باشد اما نبوغ هنرمند همین بیرون زدن و توانایی در بیرون آمدن از ساختار بسته جامعه است و اندکی تلاش برای شناخت و ریشه‌یابی اندیشه هایش است. البته تاریخ اندیشه و هنر از این نوع عکس العمل‌ها و تفکر ایجابی زیاد به خود دیده است: فجایع و جنایت در جنگ جهانی اول باعث سرخوردگی بسیاری از شاعران و نویسندگان بعد شد. جنایاتی که به دست متمدن‌ترین و صنعتی‌ترین مردم روی زمین صورت گرفت و باعث شد اهل هنر در دهه بیست به بعد به انسان و ساخته‌های دست انسان بی اعتماد شوند و به این نتیجه برسند که علم و پیشرفت صنعتی انسان را خوشبخت تر نمی کند بلکه ابزاری فراهم می کند برای ارضا میل تخریب و مرگ انسان دیگر. نویسندگانی مثل الیوت به طبیعت و قدرت طبیعت به عنوان خدای طبیعت ایمان آوردند و فراست به شکل دیگر، همینطور لارنس که بازگشت ایمان گونه‌ای به غریزه و طبیعت حیوانی بشر داشت. در تاریخ خودمان هم نمونه هایی چون جلال آل احمد یا رضا براهنی کسانی هستند که تکنیک و دانش ادبی داشتند اما با مغزی زنگ زده و متعصب به راهکاری قرون وسطایی دل بستند که به واقع چون کیشلوفسکی عکس العملی به وضعیت روز و تاریخی که در آن می زیستند بود و میراثی از سنت پدران و اجدادشان. در روسیه نیز فیلمسازی مثل تارکفسکی با اندیشه مسیحی ارتودکسی به سینما پرداخت هر چند که در ساخت فیلم و سینما و زدن حرفش در تصویر و رنگ و نور نابغه بود . البته تارکفسکی آگاهتر و کاربلدتر از کیشلوفسکی بود و انقدر شعارزده و نصیحت وار در فیلمهایش حرف نمی‌زد ولی نشان رهایی را همیشه در ماورا و بیرون از تلاش و ذهن بشری می دانست. در سولاریس از کارهای بینظیرش یکی از مشکلاتی که با نویسنده چپ و خوشفکر رمان اقتباسی‌اش داشت همین بود. تارکفسکی برخلاف رمان که انسان را در آن سفینه تنها و سرگردان و بی‌سرانجام رها می‌کند در فیلمش به زمین برمی‌گرداند و پشیمان و نادم جلوی پای پدرش( یا همان مسیح پدر) به زانو می‌اندازد تا راه رهایی بشر از سرگردانی و سرنوشت را با تحویز مسیح مصلوب روشن و نورانی کند.

کیشلوفسکی بعد از مهاجرتش و فیلمهایی که سال نود به بعد ساخت کمی از شعارزدگی ده فرمان خارج شد و مثلا در فیلمهای آخرش مثل سفید( که به نظر من از هر نظر ضعیف‌ترین فیلمش به حساب می‌آید) و قرمز که فیلمنامه خوبی دارد سرنوشت و نیرویی ناشناخته را جایگزین یهوه انتقامجو کرد و البته بعد از آن عمرش کفاف نداد، شاید که نرم تر و مدرنتر هم می‌شد.

اما به نظر من در فیلم ” آبی” از قالب شعاری و ایدئولویک و سرنوشت محتوم بیرون امد و می‌توان گفت این فیلم قطعه ناتمام و اصلی کارهای کیشلوفسکی است که می توانست او را به فیلمسازی بزرگ تبدیل کند. فیلمی که هیچ کس را قضاوت نمی کند. حتی زنی روسپی را اجر می گذارد( در تقابل با ده فرمان و فرمان ششم) پرداخت شخصیت در دل حادثه و با ساختاری محکم شکل می‌گیرد و متحول می‌شود، در انتها امیدواری بیمارگونه نمی‌دهد و به شکل هنرمندانه‌ای فیلم با تمام شدن آهنگ و قطعه‌ موسیقی به پایان می‌رسد.

زنی بعد از مرگ شوهر و فرزندش که آهنگساز بزرگی است وقتی می‌بیند نمی‌تواند خودکشی کند همه دارایی‌اش را به فروش می گذارد دوستانش را ترک می‌کند و حتی به اصرار و خواست کسی گوش نمی‌دهد و قطعه‌ای که به همراه شوهرش برای اتحاد اروپا ساخته کامل نمی‌کند و به زباله دانی می‌اندازد. او هر چند عصبانی است _ شاید از بخت و وضعیتش_ اما شرایطی قابل پذیرش دارد، کنشهای شخصیت پذیرقتنی است و بر امور ماورا امیدواری کاذب ( مثل کارهای قبل) بنا نشده. اما نقطه عطف فیلم جایی است که زن درمی یابد شوهرش سالها به او خیانت می‌کرده و معشوق دیگری دارد که از او بچه دار شده است. واکنش زن به این اتفاق و آگاهی، شور و شعف و لذتی است غریب، انگار که آب سردی بر آتش انتقام و عصبانیتش ریخته شده است زیرا که در می‌یابد این رابطه و عشق در حادثه و سرنوشت و شانس کور پایان نگرفته بلکه سالها پیش به دست خود مرد تمام شده است.

بعد از آن است که زن رابطه با مرد دیگر را می‌پذیرد ثروت شوهرش را به معشوق و بچه‌اش می‌دهد و سعی بر به پایان رساندن قطعه ناتمام دارد. زنی که رنج و تلخی زندگی را در ذاتش می‌پذیرد و کسی را مقصر نمی‌داند.

به واقع هر نوع رابطه‌ای بین زن و مرد ابتدا شیرین در نهایت و به هر شکل وارد فاز تلخ و بعد مرحله فاجعه و در انتها به جدایی ختم می‌شود، حال مرد زیباترین شکل پایان بندی را برایش فراهم کرده، جدایی( نه مرگ) . زن یادداشتی از شوهرش پیدا می کند و هنگام ساخت قطعه اتحاد می گوید شوهرش پایان بندی کار را قبلا نوشته و به من هدیه داده بود: بخش پایان بندی قطعه ناتمام موسیقی را دیگر نه زن، بلکه شوهرش فراهم می‌کند. این همان قطعه ناتمام هر رابطه ای بین زن و مرد است و تا به جدایی همیشگی نرسد رابطه‌یی ناتمام است که یا با رنج و یا با مرگ و یا با تلخی بی پایان ادامه پیدا خواهد کرد. رابطه بین دو نفر مثل سگ پاپی زیبایی است که در ابتدا شیرین و با نمک و دلنشین است هر چه پیش می رود استرس و ترس و دردسرها بیشتر می شود تا آن پاپی با مزه، سگی بزرگ می‌شود که سرطان گرفته و راه علاجی برایش نیست جز مرگ، که برای هر دو نفر بهتر و کم رنجتر است. به قول لویی با مرگ سگ هر چند ناراحت می‌شوید اما اگر همان سگ دوباره به در خانه ات برگردد هیچ وقت راهش نمی دهی چون سرطان و پایان تلخش را می دانی. اما انسانی که امکان سعادت ندارد و زندگی بی رنج ممکن نیست تمام سعی و توانش را برای زندگی خواهد گذشت که در آن رنج و آزار کمتری ببیند.

فیلم “آبی” البته با به سرانجام رساندن همه چیز و بسته شدن همه خرده روایتها به پایان می رسد( به هر حال فیلمسازی رمانتیک تا به اینجا هم خوب کار کرده) اما این بار پایان فیلم به واقع حاصل زندگی است و هر چند دشوار اما پذیرفتنی است. برخلاف اپیزودهای ده فرمان که امید واهی می‌دهد یا ترس و اضطراب از عذاب فراهم می‌کند یا زندگی دوگانه ورونیکا که با تمام ساخت و کلییت فانتزیِ زیبایش به خرافه می‌پردازد یا قرمز که چون نمایشنامه‌های یونانی به همه یاد آور می‌شود که سرنوشت انسان محتوم و در جای دیگری نوشته شده است پس تلاش بیهوده نکنید. غافل از اینکه سرنوشت انسان همان منش اوست، جهان دار مکافات نیست وگرنه این همه جنایت صورت نمیگرفت و این همه دفتر و دستک قضا و وکیل داخلی و بین‌المللی فراهم نمی‌شد، و رنج در ذات زندگی است همانطور که هر ورد و قصه‌ای نصیحت و تهدیدی هم بکنی آب در صد درجه به جوش می‌آید و در زیر صفر درجه یخ می‌بندد.

مهدی فاتحی

#slider1 #مهدی_فاتحی ده فرمان فیلم آبی کیشلوفسکی مهدی فاتحی

راهبری نوشته

« سانسورزدگی و چیزهایی که فکر می‌کنیم می‌دانیم

دیدگاهتان را بنویسید

با عنوان root وارد شده‌اید. خارج می‌شوید؟ بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه *

آخرین مطالب

مطالب ویژه

ما اینجا هستیم

بیانیه‌ی پایانی سومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی زنو

وارثانِ تراژدی

به خونسردی نوشتن

جنگ به پایان می‌رسد اما کابوس نه

روایتی از آخرین انسان روی زمین

فهرست مطالب

دسته ها

Powered by WordPress and Anderson.

در دفاع از روشنفکران

.
فصادی رگ خاتونی بگشاد. خاتون هر چه می پرسید، می‌گفت از پیری خون است. چون نیشتر بدو رسید بادی از وی جدا شد. گفت: ای استاد این نیز از پیری خون باشد؟ گفت: نه خاتون! از فراخی کون باشد . عبید زاکانی
از کلابی درخواست حرف زدن درباره کتاب‌های خوانده شده و نوشته شده داشتند. گفتم همه در صفحه و سایت هست بخوانید گفتند همین‌ یادداشتها را که نوشتید بیایید در کلاب برای ما بگویید تا گوش کنیم.
جماعتی که کتاب را که نمی‌خوانند به کنار، حالِ خواندن یادداشت منتقد را هم ندارند اما شهوت پز دادنش را می‌خواهند دموکراسی هم!!حال انکه در گشادترین شکل ممکن چون ابا و اجدادشان می‌خواهند کسی به منبر برود و برای‌شان روضه بخواند و انها گوش فرا دهند. ملتی که هنوز در مکتب شفاهی رشد و عادت کرده، دایم به اهل قلم و کتاب و روشنفکران می‌تازد که چرا راه درست را به ما نشان ندادید، و از اساتید فرهنگ شفاهی و سینه به سینه یعنی اهل منبر می‌نالد که شما ما را بدبخت کردید وگرنه آینده تابناک مان در گذشته چه بود. برای جماعتی که دشمنش اهل قلم است و روش یادگیریش شفاهی است، قسم به قلم که حاکمیت امروز هم از سرشان زیاد است و تحقیری بیش از این لایقشان است.
سالها پیش با دوستانی جلسه کتابخوانی داشتیم یکی از کسانی که امروز تایپیست چکمه‌لیسی شده و با نشرمعلوم‌الحال کتاب حجیمی چاپ کرده را از جلسه بیرون انداختیم چون هیچ وقت کتاب مورد نظر را نمی‌خواند و می‌گفت 'علاقه‌ای به کتاب خواندن ندارم میام تا بشنوم یادبگیرم.' وی که بعد از دگردیسی سر از حوزه هم دراورد و امروز خودش را مدرس داستان و روزنامه‌نگار در موئسسه خودساخته‌اش معرفی می‌کند در نهایت لمپن‌واره‌ای است که لایق این جماعت کتاب‌نخوان است نه اهل دوشگچه که شرافتشان از این دوزیستان بیشتر است.
روشنفکران چهار دهه پیش هر چه بودند و کردند حدود نیم قرن است که صاحب قدرت که نیستند به کنار از همه اقشار بیشتر لت‌وکوب گشته‌اند( هر چند این جماعت شفاهی و گشاد همان موقع هم به حرف اینها نبودند) اما اوباش داخل و دوزیستان مهاجرت کرده برای پنهان کردن متهم اصلی که هنوز سر خیابان یقه ملت را می‌گیرد و ورم شده روی صفحه تحویل می‌دهد دایم به چپها و روشنفکران حقیقی می‌تازند تا عروسکان قلابی امروز و دست‌ساز قدرت برای مردم به منبر روند و ماندگاری را ترویج کنند.
سوسیالیسم و مارکسیست هر نقدی بر آن روا باشد اما برای من رهایی بخش است زیرا که در آن قلم و اهل قلم محترم است، انسان سنتی و شفاهی جایی ندارد و به حکم همین کتابت انسانی رشد خواهد کرد که چارپایی اسیر پول و موفقیت و سنت نیست.
مهدی فاتحی

سیمای هنرمند در جوانی

.
#جیمز _جویس، نویسنده‌ای مهاجر بود. او بعد از مرگ مادرش در ایرلند هیچگاه به کشوری که در آن متولد شده بود بازنگشت. اما همیشه درباره ایرلندی‌ها می‌نوشت و آنها را بهتر از هر کسی در تاریخ‌شان می‌شناخت.
کشوری که آن را قبرستانی از مردگانی می‌دانست در زیر لایه و آواری از سنت و دین. او بیشتر از هر چیزی زشتی مردم کشورش را به روی‌شان می‌اورد و متنهایش را آیینه روبروی ایرلندی‌ها می‌دانست تا با خود کریه‌شان مواجه شوند( به خصوص در دوبلینی‌ها) کار هنرمند مگر غیر از این است؟
در پورتره مرد هنرمند در جوانی سیمای کودکی تا بزرگسالی خود را در میان ایرلندی‌ها به تصویر می‌کشد و آنچه از ضمیر خود و زشتی‌های خود می‌داند ازادانه بیان می‌کند و از سرزنش نمی‌هراسد.او مردم ایرلند را کشیش زدگانی می‌داند که خدای‌شان به آنها غضب کرده و هر چه کشیده‌اند از همین بندگی‌شان به شاه و آسمان است....
وطن هیچ معنا و مفهومی برای نویسنده و هنرمند ندارد. هر نویسنده‌ ساکن همان ذهن و قلبی است که اثرش را می‌خواند. برای من که از جایی و تاریخی که در ان متولد شده‌ام بیزارم درک جویس برایم آسان‌تر است تا یک آمریکایی یا آلمانی وطن‌پرست.
هر نویسنده کودک حرامزاده‌ای است که نه زمین و نه تاریخ که متعلق به خانواده‌اش هم نیست. هبوطی سقوط کرده روی زمین.
شروع رمان بی‌نظیر پورتره مرد هنرمند... کودکی را تصویر می‌کند به نام توکو که گاو ماغ کشی( موکو) را می‌بیند. توکو کودکی جویس و هر نویسنده‌ای از تبار اوست. پرنده‌ای با آوای غمگین( کوکو یا فاخته به فارسی) پرنده‌ای که تنها پرواز می‌کند از همنوعانش بیزار است و از همه مهمتر اینکه تخمش را در آشیان پرندگان دیگر می‌گذارد. توکو هیچگاه متعلق به خانواده و جایی که در آن زیسته و متولد شده نیست. او مثل هر نویسنده‌ای در هر جایی یک نظاره‌گر است یک توریست، غریبه‌ای که نه نام دارد، نه پدری، نه وطنی و نه زیستگاهی دایمی.
نویسندگان و اهل قلم در این سرزمین سنت‌زده و پرآشوب و پر از ریا و دروغ از ایرلند و دوبلینی‌تباران بی‌جا و بی‌کس‌ترند. اما گناهکارترین مردم‌اند؛ نه تنها خانه و خانواده و نزدیکان او را سرزنش می‌کنند که چهل سال پس از آشوب و اغما نیز، هر گاوگند چاله دهانی از راه می‌رسد نویسندگان و روشنفکران را مظنون همیشگی می‌داند زیرا که این اهالی بی‌وطن‌ و قلم‌اند که سیاهی درون‌ این مردم را به ایشان نمایانده‌اند و نفرت این مردم از عریان‌کنندگان‌شان تا ابد پایدار می‌ماند.
مهدی فاتحی

سفرنامه

.
در تاریکی نشسته‌ام مشغول به سیر نفس، از در که بیرون می‌آیم قدم‌زنان به سیر آفاق مشغولم. هر لحظه جهان در ذهنم شکل می‌گیرد کج و راست می‌شود تو رفتگی می‌یابد، له می‌شود تا ماندگار شود. سفر کاری جدی اما پوچ و خالی‌ست. دور می‌شوم و در شهری غریبه تماشاگر بهشت دیگرانم. از آدمها بیزارم حضورشان جهنمی است دست‌ساز.
بیمارم. هر روز که بیدار می‌شوم تکه‌ای از بدنم در حال فروپاشی‌ست. اما ذهنم آرام و ساکت است‌. هیجان و انرژی دوران جوانی در من مرده. آینده وجود ندارد. سِر شده‌ام. تنها درد موجود در تنم است. مرگ را یادآور میشود. در بهترین دوران زندگیم به سر می‌برم. از همه بی‌نیازم. سیگاری که ریه را پر کند، ویسکی شبانه، پیاده روی، قهوه سه یورویی و دوباره آبجویی کارگری. تمام نیازهایم خاموش شده و خیالپروری سرگرمی هر شبم است.
در زیباترین شهرهای جهان هم که باشی تاریخ رنج و خاطرات را با خود در کوله‌ات جا داده‌ای. چمدانت را که باز می‌کنی روبرویت به صف می‌شوند. همه را در چمدان می‌چپانم و تک پنجره اتاق هتل را باز می‌کنم. خیابان با تک چراغی روشن اما خالی است.در فاصله‌ای نزدیک کافه‌ای است که همه چسبیده به هم زانو به زانو مدام حرف می‌زنند و صدای همهمه‌شان در خیابان خالی می‌پیچد. چمدان سنگین را بلند می‌کنم و از پنجره بیرون می‌اندازم. هر چه کردم دستم از دستگیره چمدان جدا نشد و خودم با چمدان سقوط کردم. طبقات هتل یک به یک رد شد. در یکی زنی در حال آرایش است و در دیگری مردی لخت با خودش ور می‌رود. پایین تر زن و مردی در حال عشقبازی اند و اندک نوری بر پرده سایه انداخته. یادم می‌آید من در طبقه هشتم هتل بودم. چند طبقه‌ای باقی مانده. جیبم را گشتم تا سیگاری پیدا کنم. مثل همیشه فندک خودش را جایی پنهان کرده. قهوه را که روی میزم گذاشت با زبان بی‌زبانی فندک خواستم. سیگارم را که روشن کردم مردی را در هتل روبرو در حال سقوط با چمدانی سنگین دیدم.
سه یورو برای قهوه‌چی گذاشتم و اسپرسو را یکباره سرکشیدم تا نیکوتین زودتر عمل کند. وقت زیاد نیست. پاریس در حال پایان است. چمدان که رها شد سبک شدم. آنقدر سبک که مثل پری سرگردان در شهر روان شدم. نیمه شب در پاریس از بارها و کافه گذر کردم. روی رودخانه سن فرود آمدم. به سبکی روی آب ماندم. زیر پل الکساندر، مجسمه فرشته دستش را دراز کرد و مرا بالا کشید. شفقی در اسمان نمایان شد. حرف زدیم. خندیدیم. در باری شلوغ همدیگر را بوسیدیم. خسته شدیم. بیزار شدیم. روی پل از هم جدا شدیم. خورشید لعنتی بیرون زد. کلیدی در قفل چرخید. سرم درد می‌کند انگار با سر به زمین خورده‌ام.

مهدی فاتحی

 
  BLOGFA.COM