این پایان است

.
پایان هر چیزی معنایی جز تمام شدن و نیستی ندارد مهم پذیرفتن آن است.پیر شدن و پذیرفتن پیری امری است که اگر با احساس،خنده،آرایش،لباس یا هر نقاب دیگری پنهانش کنی در میان رفتارها،علاقه،خستگی زودرس، انتخاب و از همه مهم‌تر در بدنت حسش می‌کنی و هر چه دیرتری آن را بپذیری ضربه‌اش محکم‌تر و سنگین‌تر است.
در میانه یا مرحله نیمه نهایی زندگیم مروری بر کتاب‌های #براهنی داشتم.براهنی که زمانی برایم مدرن‌ترین و با سوادترین ها بود.ولی این بار در تحلیل‌هایش اشتباهات فاحشی می‌دیدم،در آینده‌ای که از ادبیات ایران و جهان می‌داد کودکی خیال‌پرور بود،در حمایت بی‌دریغش از جلال آل احمد بیشتر حماقت( جلالی که برای نسل من از بیست سالگی به بعد حرفی برای گفتن نداشت برای براهنیِ پنجاه ساله، امید ادبیات جهان بود)
فیلمسازی مثل #ویم_وندرس زمانی برایم تمام نشدنی بود حالا پر از شعار و حرف‌های تکراری. فیلم #پاریس_تگزاس که زمانی ساعت‌ها درباره‌اش حرف می‌زدیم _به خصوص آن صحنه دیدار زن و مرد پشت شیشه‌ای که یک نفر قابل رویت بود و جز از خاطره عشق حرفی زده نشد _عبث‌ترین و احمقانه‌ترین صحنه ممکن به نظر آمد.حالا دیگر شاید زندگی و عشق برای من از وندرس آن روز پوچ‌تر و خالی تر است.فیلمسازی پوچ‌تر از #کوریسماکی سراغ ندارم هر چند مرور دوباره‌اش شاید وحشتناک باشد وقتی بفهمی زندگی و زمانه‌ات از فضای سینمای او بی‌معنی تر و درداورتر شده.
انسان پیر  می‌شود و گاه‌پوچ‌تر و خسته‌تر، اما همه آنچه از  آنها آموختی و تجربه کردی لزوما با تو بزرگ نمی‌شوند( مجله فیلم مثال روشن این اتفاق است.گروهی معتقدند مجله فیلم بیست سال پیش چیز دیگری بود و حالا مفت نمی‌ارزد ولی مسئله این است که مجله فیلم همان مجله مناسبِ بیست سالگی آدم‌هاست که با هیئت تحریریه ای با مغز منجمد سرجایش مانده، ماییم که پیر می شویم و بزرگتر)
گذشته همیشه با نگاه امروز رنگ می‌گیرد و خواسته‌ها و امیال دیروز در نگاه امروز خنده‌دار به نظر می‌آید.اما برای اینکه انسان جایگاه و خاستگاه خود را دریابد ناگزیر از مرور گذشته است وگرنه در ذهن خیال‌پرداز انسان همیشه فکر می‌کند همان جوان بیست ساله است.انسان برای بزرگ شدن و آگاه شدن باید نابودی و خرابی محل تولد و گذشته‌اش را ببیند. مهاجری که روزی به وطنش به هر شکل برنگردد و کهنه و پیر شدن و ویرانی گذشته‌ای که همیشه به شکل رویاگونه و مثل یک عکس ثابت در ذهنش نگه داشته نبیند هیچ وقت بزرگ نشده. انسان برای پخته شدن و زیستنِ تجربهء زندگی باید خرابی دیوارهای خانه کودکی‌اش را ببیند چروک شدن صورت مادرش را و دفن کردن پدرش را.
مهدی فاتحی

بخشی از رمان زوزه منتشر شده در نشر روناک هلند

.

بخشی از رمان زوزه نوشته مهدی فاتحی:
در شبکه های مختلف تلويزيونی هر ساعت اخباری از جنگ و فتوحات سربازان شهرشان را نشان می‌داد. کارمين فکر کرد که اگر کمی دير برسد با اين سرعت فتوحات،سربازها تمام کره زمين را فتح خواهند کرد  و هيچ چيز به او نمی‌رسد. 
کارمين با تماشای صحنه‌های جنگ،قند توی دلش آب شد و از آن جهت که هنوز چند حبه قندی در خانه‌اش پيدا می‌شد دوباره قند از دست رفته را به خونش برگرداند. بعد بقيه حبه‌های قند را توی جيبش گذاشت و به سراغ لباس‌هايش رفت. بعد از آنکه ساک لباس‌هايش را بست،تلفنی به يکی از دوستانش کرد که بدش نمی‌آمد با او همسنگر شود
-   هی، شنيدی که جنگ شروع شده؟
-   آره، ولی نه با اين آهنگی که تو داری می‌گی.
-   ببين من می‌خوام برم و خودم و معرفی کنم. تو هم بيا بريم.
-   لازم نيست خودتو معرفی کنی،کافيه پات و از خونه بذاری بيرون، خودشون می‌برنت خط مقدم و می ذارنت جلوی توپ.
-   عاليه، پس تو نميای؟
-   مثل اينکه به سرت زده ها!!بشين تو خونه زندگيت و بکن. برای مردن راه‌های آسون‌تری هم هست. 
-   فکر کنم اين از همش مطمئن‌تره. به هر حال من می‌خوام برم، بَدم هم نميومد با هم بريم. ديگه خودت میدونی.
-   تو يه ابله نمونه‌ای.
کارمين آنقدر هيجان زده بود که برای چند لحظه متوجه قطع شدن تلفن و بوق‌های مکرر آن نشد. اما بعد که به خودش آمد گوشی را گذاشت و از در بيرون رفت. قبل از آنکه ديگر نتواند ساختمانی را که در آن زندگی می‌کرد ببيند، برگشت و برای لحظه ای ايستاد.اين حرکتی بود که در تمام فيلم ها و سريال های تلويزيونی ديده بود و کارمين هميشه دوست داشت روزی تبديل به يکی از قهرما‌نهای باور نکردنی آنها شود. 
به خيابان که رسيد چند نظامی را ديد که کنار اتوبوسی ايستاده و به آدم‌ها خيره شده بودند. به طرف شان رفت و دست هايش را کنار پيشانی‌اش گرفت و گفت:
- قربان! من حاضرم داوطلبانه در راه شهرم کشته بشم. 
افسری که کمی دورتر بود به همراه سربازی به طرف کارمين آمد و با چشم هايی باريک شده به او نگاه کرد:
-  تو ديگه از کدوم گوری پيدات شد؟
-  همين کوچه بالايی قربان.
افسر نگاهی به قد و بالای کارمين کرد و با دست به سرباز کناريش اشاره کرد و گفت:
- اين احمق و ببر تو اتوبوس و مشخصاتش رو بنويس. فعلن که گفتن همه جورش رو بفرستيد.
کارمين که ديگر لبخند از صورتش پاک نمی‌شد وقتی با چهره‌های اخمو و سرخ بقيه در اتوبوس مواجه شد گفت:
- دوستان نگران نباشيد ديگه همه چيز تموم شد
سرباز کارمين را روی صندلی خالی هل داد و لوله اسلحه را روی پيشانی اش گذاشت و گفت:...

قرنطینه و زنده به گوری

.
داستایوفسکی بعد از دیدن نقاشی هولباین حیرت زده شد که دیدن چنین مسیحی ایمان را نابود می‌کند.مسیحی چنین زجر کشیده و زخمی و نحیف و مرده، که نه کسی از او حمایت کرده و نه می‌تواند از کسی حمایت کند.
دیدن بعضی نقاشی‌ها می‌تواند مدت‌ها تو‌ را به خود مشغول کند مثل هر هنر دیگری.انسان امروز را می‌توان در صفحه‌ای آبی رنگ و مرده دید که شمایلی مثل درختان خشکیده اطرافش دارد کاملا هندسی،پوست‌کنده ،اخته و خیره به نگاهی که به او‌ می‌نگرد که وحشتش از دیدن تن مرده مسیح در گور هم بیشتر است.انسانی پنهان میان ضربات قلم نقاش انسان‌هایی به ظاهر زنده اما چون ربات، دست‌ساز، و پر‌ماهیچه و خالی از زندگی است.
آنچه که وحشتناک‌تر از پادشاه یهود مانده در گور است، فرزند زنده به گورش در قرنطینه است.
راگوژین که تابلو مسیح را به دیوار نصب کرده به پرنس میشکین می‌گوید از این مسیح نمی‌توان امید رستگاری داشت.از انسان پوست کنده و اخته شده و زنده در آپارتمان به گور رفته که دیگر هیچ.آیا چنین انسانی فرصتی برای زیستن و تجربه کردن دارد؟کودکانی که در این شرایط رشد می‌کنند چه؟ چگونه ایمان،تجربه، دوستی و انسانیت را میان دیوارها و تصاویر دیجیتال پیدا کنند.چنین انسان‌هایی تنها از دور فرم و شکلی از انسان دارند و هر چه نزدیکتر شوید از آن چیزی نمی‌ماند. انسان‌هایی که گوشت و عضله‌اند و مانند مردگان از گور برخاسته لاشه‌ای بیش نیستند. 
قرنطینه کردن انسان‌ها بعد از گذشت یک‌سال( که احتمالا ادامه دار خواهد بود) شکلی از زنده در گور کردن باستانی است این بار نه برای هدیه به خدایان و یا مجازات، بلکه به بهانه نجات انسان. خدایان جدید انسان را در گور زنده می‌خواهند نه به صلیب کشیده و زخمی و نحیف که ایمان به باد دهد.انسانی خالی از هر عنصر زندگی،خالی از هستی اولیه مثل قهوه‌ای بدون کافئین و آبجویی بدون الکل و بدنی بدون هیچ عنصری از سرکشی و حیات.
مهدی فاتحی
 

درباره فیلم مستی و راند دیکر: نشانه‌هایی از سقوط سینما

.
چندان بخورم شراب که این بوی شراب
آید ز تراب چون روم زیر تراب
گر بر سر خاک من رسد مخموری 
 از بوی شراب من شود مست و خراب 

به نظرم وینتربرگ بیشتر به واسطه فون‌تریه معروف شده.فیلم 'راند دیگر' که امسال انقدر روی دست بردنش پر از ضعف‌های کوچک و بزرگ است.داستانِ چند معلم که تصمیم می‌گیرند ببیند بالا رفتن الکل خون و می‌خواری چقدر زندگی را بهتر و مفید‌تر می کند. بر اساس فرضیه ای که می‌گوید انسان هنگام تولد از کمبود الکل در خونش در رنج است و همیشه باید آن را جبران کند.موضوع و ایده تا اینجای کار خوب است اما بردن این موضوع به مقاله نویسی و موجه جلوه دادن رفتار معلم‌ها و گاف‌های زیادی که در مستی و می‌زدگی دارند به کنار، پایان‌بندی شاد و خوشحال و به زندگی برگشتن همه، از آن حرف‌هاست که می‌فهمی فیلمساز نویسنده زندگی را نمی‌شناسد و با هزینه های آن آشنا نیست.بازی بد مدس میکلسون در این فیلم هم از آن اتفاق‌های عجیب است ( میکلسون بسیار بازیگر خوبی است اما در این فیلم اساسا بازی خوبی برای نقش یک می‌زده و مست مداوم ندارد.)
به نظرم یکی از دلایل خام ماندن فیلم شاید از بی‌تجربگی در مستی و می‌زدگی است.در این شرایط ما خودمان حافظ و عرفونیون پر مدعا در می‌خواری را داریم که مثل وینتربرگ فکر می‌کنند هر چه بیشتر می‌بزنی بیشتر مست می‌شوی! در صورتی که صاحبان تجربه می‌دانند در این مقوله از یک جایی به بعد مستی بر مستی افزون نمی‌شود و کم کم الکل زیاد در خون خرابی حال می‌اورد و جز با آن سرم شفا‌بخش درمانگاه( که خود لذتی است هم قدر مستی) بهتر شدنی در کار نیست.
این عرفانیون مدعی می‌خواری( البته به جز مولوی که بیشتر در کار پسرکان دلبری چون شمس و زرکوب بود و سعدی که در کوچه پسرکان را با نوازش وعظ می‌داد) بیشتر در کار افیون بودند و شراب را هم با حب تریاک، شفا بخش می‌دانستند:
از آن افیون که ساقی در می افگند
حریفان را نه سر ماند و نه دستار
 آن موقع هنوز بساط منقلی نبود و تنها راه مصرف از بالا و پایین بود.حالا این عارفان صوفی مسلکِ علاف خرج زندگی را از کجا می‌آوردند مولویان دانند.
به قول قائد پرسوناژ آبیاری کننده ما از اسارت نیروهای اسلام در‌آمد و این تحفه را به ارمغان آورد(عکس دوم) که یک شب هزار شب نمی‌شود و بنیان امپراطور شرق(روس) امپراطور غرب(آمریکا) را مردمانی غرق در ودکا و ویسکی بنا کردند. دوستی گفت این فیلم را در مستی تماشا کن و ما دیده بر هم ننهاده همراه پرسوناژهای فیلم جلو رفتیم تا جایی که آنها عقب ماندند و ما دست به تحریر بردیم و شد این متن پا در هوا‌..
مهدی فاتحی

درباره فیلم مستی و راند دیکر: نشانه‌هایی از سقوط سینما

.
چندان بخورم شراب که این بوی شراب
آید ز تراب چون روم زیر تراب
گر بر سر خاک من رسد مخموری 
 از بوی شراب من شود مست و خراب 

به نظرم وینتربرگ بیشتر به واسطه فون‌تریه معروف شده.فیلم 'راند دیگر' که امسال انقدر روی دست بردنش پر از ضعف‌های کوچک و بزرگ است.داستانِ چند معلم که تصمیم می‌گیرند ببیند بالا رفتن الکل خون و می‌خواری چقدر زندگی را بهتر و مفید‌تر می کند. بر اساس فرضیه ای که می‌گوید انسان هنگام تولد از کمبود الکل در خونش در رنج است و همیشه باید آن را جبران کند.موضوع و ایده تا اینجای کار خوب است اما بردن این موضوع به مقاله نویسی و موجه جلوه دادن رفتار معلم‌ها و گاف‌های زیادی که در مستی و می‌زدگی دارند به کنار، پایان‌بندی شاد و خوشحال و به زندگی برگشتن همه، از آن حرف‌هاست که می‌فهمی فیلمساز نویسنده زندگی را نمی‌شناسد و با هزینه های آن آشنا نیست.بازی بد مدس میکلسون در این فیلم هم از آن اتفاق‌های عجیب است ( میکلسون بسیار بازیگر خوبی است اما در این فیلم اساسا بازی خوبی برای نقش یک می‌زده و مست مداوم ندارد.)
به نظرم یکی از دلایل خام ماندن فیلم شاید از بی‌تجربگی در مستی و می‌زدگی است.در این شرایط ما خودمان حافظ و عرفونیون پر مدعا در می‌خواری را داریم که مثل وینتربرگ فکر می‌کنند هر چه بیشتر می‌بزنی بیشتر مست می‌شوی! در صورتی که صاحبان تجربه می‌دانند در این مقوله از یک جایی به بعد مستی بر مستی افزون نمی‌شود و کم کم الکل زیاد در خون خرابی حال می‌اورد و جز با آن سرم شفا‌بخش درمانگاه( که خود لذتی است هم قدر مستی) بهتر شدنی در کار نیست.
این عرفانیون مدعی می‌خواری( البته به جز مولوی که بیشتر در کار پسرکان دلبری چون شمس و زرکوب بود و سعدی که در کوچه پسرکان را با نوازش وعظ می‌داد) بیشتر در کار افیون بودند و شراب را هم با حب تریاک، شفا بخش می‌دانستند:
از آن افیون که ساقی در می افگند
حریفان را نه سر ماند و نه دستار
 آن موقع هنوز بساط منقلی نبود و تنها راه مصرف از بالا و پایین بود.حالا این عارفان صوفی مسلکِ علاف خرج زندگی را از کجا می‌آوردند مولویان دانند.
به قول قائد پرسوناژ آبیاری کننده ما از اسارت نیروهای اسلام در‌آمد و این تحفه را به ارمغان آورد(عکس دوم) که یک شب هزار شب نمی‌شود و بنیان امپراطور شرق(روس) امپراطور غرب(آمریکا) را مردمانی غرق در ودکا و ویسکی بنا کردند. دوستی گفت این فیلم را در مستی تماشا کن و ما دیده بر هم ننهاده همراه پرسوناژهای فیلم جلو رفتیم تا جایی که آنها عقب ماندند و ما دست به تحریر بردیم و شد این متن پا در هوا‌..
مهدی فاتحی

 
  BLOGFA.COM