بخشی از رمان زوزه منتشر شده در نشر روناک هلند
.
بخشی از رمان زوزه نوشته مهدی فاتحی:
در شبکه های مختلف تلويزيونی هر ساعت اخباری از جنگ و فتوحات سربازان شهرشان را نشان میداد. کارمين فکر کرد که اگر کمی دير برسد با اين سرعت فتوحات،سربازها تمام کره زمين را فتح خواهند کرد و هيچ چيز به او نمیرسد.
کارمين با تماشای صحنههای جنگ،قند توی دلش آب شد و از آن جهت که هنوز چند حبه قندی در خانهاش پيدا میشد دوباره قند از دست رفته را به خونش برگرداند. بعد بقيه حبههای قند را توی جيبش گذاشت و به سراغ لباسهايش رفت. بعد از آنکه ساک لباسهايش را بست،تلفنی به يکی از دوستانش کرد که بدش نمیآمد با او همسنگر شود
- هی، شنيدی که جنگ شروع شده؟
- آره، ولی نه با اين آهنگی که تو داری میگی.
- ببين من میخوام برم و خودم و معرفی کنم. تو هم بيا بريم.
- لازم نيست خودتو معرفی کنی،کافيه پات و از خونه بذاری بيرون، خودشون میبرنت خط مقدم و می ذارنت جلوی توپ.
- عاليه، پس تو نميای؟
- مثل اينکه به سرت زده ها!!بشين تو خونه زندگيت و بکن. برای مردن راههای آسونتری هم هست.
- فکر کنم اين از همش مطمئنتره. به هر حال من میخوام برم، بَدم هم نميومد با هم بريم. ديگه خودت میدونی.
- تو يه ابله نمونهای.
کارمين آنقدر هيجان زده بود که برای چند لحظه متوجه قطع شدن تلفن و بوقهای مکرر آن نشد. اما بعد که به خودش آمد گوشی را گذاشت و از در بيرون رفت. قبل از آنکه ديگر نتواند ساختمانی را که در آن زندگی میکرد ببيند، برگشت و برای لحظه ای ايستاد.اين حرکتی بود که در تمام فيلم ها و سريال های تلويزيونی ديده بود و کارمين هميشه دوست داشت روزی تبديل به يکی از قهرمانهای باور نکردنی آنها شود.
به خيابان که رسيد چند نظامی را ديد که کنار اتوبوسی ايستاده و به آدمها خيره شده بودند. به طرف شان رفت و دست هايش را کنار پيشانیاش گرفت و گفت:
- قربان! من حاضرم داوطلبانه در راه شهرم کشته بشم.
افسری که کمی دورتر بود به همراه سربازی به طرف کارمين آمد و با چشم هايی باريک شده به او نگاه کرد:
- تو ديگه از کدوم گوری پيدات شد؟
- همين کوچه بالايی قربان.
افسر نگاهی به قد و بالای کارمين کرد و با دست به سرباز کناريش اشاره کرد و گفت:
- اين احمق و ببر تو اتوبوس و مشخصاتش رو بنويس. فعلن که گفتن همه جورش رو بفرستيد.
کارمين که ديگر لبخند از صورتش پاک نمیشد وقتی با چهرههای اخمو و سرخ بقيه در اتوبوس مواجه شد گفت:
- دوستان نگران نباشيد ديگه همه چيز تموم شد
سرباز کارمين را روی صندلی خالی هل داد و لوله اسلحه را روی پيشانی اش گذاشت و گفت:...