پیش تر مرده ایم و در گور خفته ایم

.
از اتفاق های عجیب این صحاری ماجرای سقوط هواپیما یی در راه ارمنستان در سال ۸۸ بود که در آن شلوغی وانفسا در میان خبرها گم شد.هواپیمایی که بدون هیچ نشانی بعد از بلند شدن سقوط کرد و روی زمین پودر شد.شدت سقوط جوری بود که زمین های اطراف آتش گرفت و گودال عظیمی برجا ماند.از رسوایی و دروغ بر جا مانده از آن اتفاق ماجرای جودوکاران نوجوانی بود که اعلام شد در آن هواپیما بودند و بعد مشخص شد آنها زنده اند و فدراسیون چند جودوکار بزرگسال را با هویت نوجوانان به مسابقات فرستاده!! ( در رمان #دورگه به آن حادثه اشاره شده .البته به مذاق سانسورچیان خوش نیامد و چاپ نشد تا کاسبان سانسور یا مافیای اصلاح طلبان ادبیات به قصه خاله گوزک نویسی و ادبیات آشپزخانه ای ادامه دهند ) 
آیا ما هنوز در حال سقوطیم؟ روی سنگ قبر آن جودوکاران نام چه کسی درج شد؟آنها که سقوط کرده بودند یا آنانکه سقوط خواهند کرد؟ آیا ما همه در صف ایستاده ایم و نام ما را روی گوری کنده اند( هر ایرانی یک گور: هدیه شهردار)
برای هر اتفاقی با خود زمزمه می کنیم که این یک اتفاق بود و تکرار نمی شود.موقت است و تابستان تمام می شود( کرونا) یک اشتباه بود؟ چیزی به پایان عمر این ظلم نمانده و ..‌
ما با قبولاندن به خود که هر حادثه اتفاقی است و فاجعه ای کوتاه مدت، خود را آرام می کنیم تا فلاکت مان را فراموش کنیم و دیگری را در آن هواپیما ببینیم ،هر چند که نام ماست که بر سنگ گور درج شده.
دینوبوتزاتی در داستان هفت طبقه ماجرای شخصی را روایت می کند که برای افسردگی معمولی به بیمارستان روانی می رود.او در طبقه هفتم که مخصوص بیماران معمولی است بستری می شود. هر چه طبقات پایین تر میرود بیماران حادتری  در آن ساکنند و در طبقه همکف دیگر بیمار را رها می کنند برای مرگ.او خوشحال از اینکه فاصله زیادی از آنها دارد با حوادثی ناخواسته هر بار  ناچار می شود موقتا به طبقه پایین تری برود و در هر طبقه پایینی که میرود خوشحال از اینکه او نه ساکن آن طبقه بلکه موقتا آنجاست روزها را طی می کند تا روزی که خود را در طبقه همکف و در حال مرگ می بیند.
ما همگی در آن هواپیمای ارمنی و اوکراینی بودیم.ما همه در حال سقوطیم.فلاکت کوتاه مدت نیست و وضعیت عصر ماست
نوبت یکی یکی ما خواهد رسید.سقوطی از آسمان،طنابی که بر گردن ماست و سکویی که نیست. هبوطی که گناهش بر گردن پدران ماست،دروغی که در ساختش و بافتش مشارکت کرده ایم تا نام دیگری بر سنگ گورمان درج کنند و دل خوش به این که گوری که بالای سرش ایستاده ایم به نام دیگریست می گذرانیم، هر چند که خود مرده ایم و پیشتر در آن گور خفته ایم
مهدی فاتحی

درباره رمان در نوشته ماگدا سابو: گذشته نمی گذرد


اگر رمانی از منظر زیباشناسی حرفی برای گفتن نداشته باشد، در این صورت من کارم را به درستی انجام نداده‌ام، و جای چیزی خالی است؛ اما اگر درست کار کرده باشم، این اتفاق باید رخ بدهد. شما مقید می‌شوید که در دایرۀ جادویی من غرق شوید، و قوانین این دایرۀ جادویی را خواهید شناخت و به آن دلبسته خواهید شد.
ماگدا سابو
ماگدا_سابو نویسنده مجارستانی و مشهوری است که من تا قبل از خواندن این کارش نمی شناختم نیازی هم نبود چون رمان 'در' را که می
 خوانی همه چیز را می فهمی(شهرت این نویسنده در جهان نیز به بعد از رمان 'در' و ترجمه اش به انگلیسی و فرانسه صورت گرفت)نویسنده ای بی نظیر و قدرت قلمی که داستانی به ظاهر ساده از روابط دو زن را جوری روایت می کند که باید دایم کتاب را ببندی و کمی فکر کنی،کمی با خیالش همراهی کنی و لذت ببری.مثل نوشیدنی خوشمزه ای که هنگام نوشیدن دایم نگران تمام شدنش هستی: پر از تصاویر، موقعیت، اندیشه و حرف.نویسنده ای از اروپای شرقی با خصوصیاتی مثل دیگر نویسندگان و فیلمسازان شرق اروپا یعنی تصویرسازانی خبره و شخصیت پردازانی درجه یک..البته این نویسندگان و فیلمسازان شرق اروپا از جنبه دیگری نیز برای ما ایرانیان جذابند به خاطر تاریخ سیاسی و نزدیکی و درد مشترکی که از نظر اجتماعی سیاسی با ما دارند.در جهانی که هر نویسنده ای فقط به خاطر آمریکایی بودن شهرت و پول و ترجمه آثار نصیبش می شود چنین نویسندگانی هوای آزادی است برای نفس کشیدن و دوباره از نویسندگان امروز حرف زدن و از نویسندگان روز خواندن  و از تجربیات ویژه و خاص شان بهره بردن چرا که رمان زنده است و شانس یافتن چنین کارهایی و لذت هایی پابرجاست..
رمان 'در'  با یک رویا شروع میشود رویایی از ماندن پشت دری بسته و صدایی که شنیده نمی شود.آمبولانسی پشت در ایستاده و تصاویر کج و معوج و کسانی که لباس های پوشیده  به تن دارند.روایتی غریب از یک کابوس همیشگی  که راوی می گوید تمام خواب هایش تکرار همین یک خواب است:..

' تمام خواب‌هایم تکرار یک خواب واحدند، با تک‌تک جزئیاتش، رویایی که دوباره و دوباره به سراغم می‌آید.‌ در این کابوس همیشه یک‌شکل، من پای پله‌ها، در دالان ورودی، رو به چارچوب فولادی و شیشه‌ی نشکنِ در بیرونی ایستاده‌ام و تقلا می‌کنم قفل در را باز کنم.‌ آمبولانسی بیرون توی خیابان ایستاده.‌ هیکل‌های امدادگرها را مات و درخشنده از آن طرفِ شیشه می‌بینم که کج و معوج به‌نظر می‌رسند و صورت‌های آماسیده‌شان مثل قمر‌های نورانی است. کلید می‌چرخد، ولی تلاشم بیهوده است: نمی‌توانم در را باز کنم.‌‌‌'

دری که باز نمی شود و کابوسی که امکان بیرون آمدن از آن نیست.کابوسی که در آن گرفتار شده و دری که هیچگاه باز نمی شود.دری که در رویا و کابوس باز شدنش نشان از رهایی و بیرون آمدن از وحشت است در انتهای رمان باز شدن و بیرون ریختن عمری خاطره پاک و ناپاک و گذشته ای سرکوب شده حاصلی جز نابودی امرنس ندارد.

این شروعی است از وضعیت روانیِ زن نویسنده ای  
  ممنوع الکار؛ممنوع الکار بودن او را مجبور می کند  بیشتر رویا ببافد بیشتر کابوس ببیند و تنهاتر شود.او همین که امکان چاپ کتابش فراهم می شود با همسر ناتوانش به روستایی می آید  و به دنبال  مستخدمی می گردد تا بتواند کتابش را آماده کند.ممنوع الکاری شاید نمود بیرونی نویسنده را محدود کند اما پیچیدگی ها درونی را بیشتر و گاهی ابهام انگیزتر می کند.رویا و خیال برای نویسنده همان چیزی است که در دست حاکمیت، من و دیگری نیست و می تواند پرواز کند بیرون برود و در بند نماند.اتفاقی که من تجربه اش را داشته ام.
 بالاخره راوی بعد از گشت زدن و پیگیری با مستخدم پیری(امرنس) آشنا می شود و این شروعی است برای دگرگون شدن همه چیز. مستخدمی که همان راوی(نویسنده)اعتراف می کند که او را کشته ولی چگونه و چه مرگی؟
امرنس پیرزنی وظیفه شناس است که همه کاری برایش انجام می دهد. حتی کوچه و خیابان را هم جارو می کشد و از سگش ویولا نگهداری می کند(ویولا سگی مریض بود که راوی آن را در خیابان پیدا می کند و با اینکه  نر است اسمی زنانه رویش می گذارد و کم کم به یکی از شخصیت های اصلی  رمان تبدیل می شود) اما هم سگ و هم زن، انگار چون فاوست روح شان را به امرنسِ مفیستوفل فروخته اند.شخصیت عجیب و قدرتمندی که هم کارهای زن را می کند و هم تسلطی بر روح و روان آن دو دارد طوری که هر بار که خواسته اش را برآورده  نکند چنان با کنار کشیدن خود از زندگی آنها تنبیه شان می کند که گویی از قدرت و تسلطش  آگاه است و نبودش شیرازه زندگی و روح و روان زن(راوی) را از هم می پاشد.
هارولد_پینتر نمایشنامه ای به نام پیشخدمت(مستخدم)دارد که کلیتی نزدیک به قصه سابو دارد البته با تمرکز بر مفاهیم دیگر و این بار رابطه بین دو مرد است: مرد ثروتمندی، مستخدمی( مرد) را در خانه اش به کار می گیرد و برخلاف نظر پارتنرش با او مهربان است مهربانی که بیشتر از ضعف اش ناشی می شود تا اخلاقیات.پیشخدمت آرام آرام به تمام زندگی او وارد می شود زنی را با او آشنا می کند و در نهایت به ارباب واقعی اش تبدیل می گردد. داستانی که از هجوم بربرها در رم و جایگزین شدن شان تا مهاجرت های امروز و  مسئله طبقات در غرب را در بر می گیرد(هنرمندی که با قصه اش تاریخ و دغدغه بشری را بهتر از هر جامعه شناسی روشن می کند) اما سابو بیشتر روابط شخصی ابن دو را زیر ذره بین قرار می دهد و تسلط امرنس بر او بیشتر از زاوبه یک رابطه ، خلا ء و گذشته  اشان  بررسی می شود.رابطه ای که برخلاف نمایشنامه پینتر به قتل نمادین مستخدم می انجامد.
در واقع راوی رمان 'در' عاشق امرنس شده او او دیگری است که ناخودآگاه فرمانبردارش شده. هر آنچه امرنس میخواهد باید انجام شود.او حتی چیدمان خانه راوی را عوض می کند و وقتی زن شکایت می کند به خانه اش برنمی گردد تا همان چیدمانی که خواسته اعمال شود راوی ابتدا سرکشی می کند و وقتی به ناتوانی و ضعفش در مقابل مستخدمش پی میبرد همه آنچه می خواهد فراهم می کند و عذر خواهی هم می کند.در واقع این راوی است که در استخدام و بندگی اوست. رابطه این دو زن طوری با جزئیات و ویژه روایت شده که گمان به هر تفسییری می رود. 
برای راوی حضور دیگری مهم و حیاتی است و نبودش در خلوت خانه و زندگی ، شهر و جهان  دلهره آور و غیرقابل تحمل است.او در جایی از رمان به حضور مهم و حیاتی دیگری در اطرافش اشاره می کند و در تعجب و خیال فرو می رود که انسان نخستین چگونه وقتی بعد از  شکار  به غار برمی گشته، بی آنکه حرف های روزانه اش را روایت کند، به زندگی اش ادامه می داده و فردا دوباره انگیزه ای برای شکار و حیات داشته است.این اوج شخصیت پردازی زنانه سابو است.حرف زدن امری ضروری_یا حتی حیاتی_ برای زن است (حرف زدن از هر چیزی بی توجه به معنا و فرم صرف خود حرف زدن است که گاه به نیاز و ضرورت تبدیل می شود این را می توان در شرایط قرنطینه و افزایش آمار افسردگی مشاهده کرد)

' در بازگشت به خانه با این تجربه‌ی آزاردهنده مواجه شدم که خبری درباره‌ی مرگ و زندگی داشتم و هیچ‌کس نبود این موضوع را با او درمیان بگذارم. جدَّ نئاندرتال ما، اولین بار که پیروزمندانه ایستاده بود بالای سر گاومیشی که کشان‌کشان تا خانه آورده بودش و پی برده بود کسی نیست تا از ماجراجویی‌هایش برای او بگوید یا غنایمش یا حتی زخم‌هایش را نشانش دهد، فهمید چاره‌ای نیست جز اینکه بنشیند و بزند زیر گریه.'
اینجاست که امرنس برای او همه چیز می شود و با او و حضورش هستی می یابد و نبودش به او حس خلا و خالی بودگی و شاید نیستی می دهد.

اما امرنس این پیرزن خیال انگیز و مبهم کیست؟
ما همراه با راوی آرام آرام به خلوت او نزدیک میشویم.هیچ کس از گذشته امرنس خبر ندارد و هیچ کس حق ورود به خانه و خلوتش را نیز ندارد.دری که او رو به همگان بسته، همان گذشته ای است که رفتار و شکوه و اراده امروزش را روشن می کند گذشته ای که برای او تمام نمی شود و حتی نمی گذرد. و آیا این همان دری است که در کابوس اولیه و تکراری راوی بود؟ آیا باز شدنش رهاز است یا ناروری؟ کسی نمی داند. تنها راوی است که هر چند کارفرما یش است اما _شاگرد و مونسش هم هست _ یک بار به خلوتش اجازه ورود پیدا می کند و همین امکان و استثنا در نهایت به قیمت بر هم زدن آرامش و شاید احترامش می سود..
امرنس دین و دینداری را امری بیهوده می داند و وقتی راوی مقدس ماب از کلیسا می آید و ذکر می خواند می گوید دینداری چقدر آسان است وقتی می دانی به خانه که رسیدی غذایت آماده است ( نقد و کنایه ای بر  همکاری و تنیدگی مسیحیت و ثروت با یکدیگر و پشتیبانی هر کدام از دیگری) او زتی است با خصوصیات ابرمرد نیجه.زنی که نمیخواهد و نمی گذارد ضعف هایش دزده شود و کلید نجات و نیازه همه روستا در دستش است_البتا تا زمانی که در خانه اش باز نشود_.
امرنس وقتی مریض و ناتوان می شود در خانه پناه می گیرد و هیچ کس را راه نمیدهد تا در تنهایی و با رمز و شکوه همیشگی بمیرد اما راوی است که با کمک پلیس و بیرون کشیدن او در بسته اش را باز میکند و جلوی مرگ خود خواسته امرنس را می گیرد و همینطور مرگ پنهانی_یا پشت در_ را که زنده ماندنی نمادین است با مرگی فلاکتبار عوض میکند.از آن موقع به بعد دیگر امرنس تبدیل به مجسمه ای خالی و سرد می شود.زنی که دیگر هیچ چیز نیست و همه غرور و بودنش را نمایان کرده.آن چیزی که به او معنا می داد دیگر خالی و تهی شده است.حالا او با خودش و ناتوانی جسمی اش یکی شده و دیگر بعد بیرونی و رمزی و سمبولیکش شکسته و فروافتاده است.عریان وبرهنه خودش و تنش و امرواقع اش نمایان گشته.امرنس دیگر تنی برهنه معیوب است نه زنی قدرتمند و مبهم.تمام هستی و تلاش یک زن در ساخت بعد نمادین از خود است.ساخت دیگری پر مایه تر و غریب تر)با آرایش،لباس،ادا،نقاب و حتی جراحی های متفاوت و جان گذاشتن بر سر این که من چیزی بیشتر و بهترم) اما آنچه از تو پوست می اندازد گذشته ات است گذشته به عنوان حقیقت و امر سرکوب شده ای که بازگشته است

.ماگدا سابو از مشهورترین نویسندگان معاصر مجارستان به شمار می‌رود. رمان 'در' تا به حال دو بار به انگلیسی و فرانسه  ترجمه شده و خوانندگان زیادی در جهان ادبیات یافته است. 
سابو اولین کتابش را در سال ۱۹۴۵ منتشر کرد و از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۵۶ زمانی که استالینیست‌ها بر مجارستان حکومت می‌کردند، با وجود اینکه به نوشتن ادامه می‌داد_همان راوی_ آثارش اجازهٔ انتشار نداشتند. 
سابو سال‌ها بعد به شهرت جهانی رسید. در سال ۲۰۰۳ کتاب‌هایش در ۴۲ کشور منتشر شدند،  که مورد توجه بسیاری قرار گرفتند. ترجمهٔ فرانسوی رمان 'در'برندهٔ جایزهٔ ادبی فمینا شد اما هما این ها به کنار خواندن و یافتن چنین رمان هایی تنها لذت و امید برای زیستن در این جهان پر از نکبت و بیماری است
مهدی فاتحی

عروس آتش؛ زنی که به میلش وفادار ماند

تاریخ تمدن تاریخ درونی کردن قربانی است    آدورنو

فیلم 'عروس آتش' خسرو سینایی بر پایه اتفاقی شاید روزمره اما وحشتناک ساخته شده است.اتفاق هولناکی که ریشه در ماندن مردم در سنت ریشه دارِ فرهنگ های کهن دارد.عدم توسعه و شکل نگرفتن مدرنیته...نه در بیرون بلکه در درون یک نسل و یک قوم و شاید یک کشور پهناور. فیلمی که خیلی زودتر از کیانوش عیاری در خانه پدری به این سنت هولناک و خطرناک اشاره کرده و هشدار داده بود؛اینکه گفتار مردانه سنت می تواند خشن تر و بی رحم تر از ظاهر دلفریبش باشد.
اما اگر بخواهیم به تفکر، روایت ، داستان و قهرمانان آن از منظری نه سینمایی بلکه تاریخی  فلسفی نگاه کنیم اشارات زیادی در فیلم و روایت دیده می شود که هم پیشینه قدیمی در تفکر و تاریخ  دارد و هم مفاهیمی جهانشمول تر از یک اتفاقِ در حومه یک شهر سنتی، و نبود مدرنیته در آن دیده می شود. 
احلام زنی است که حاضر نمی شود بر اساس سنت نیاکان و اجدادش ازدواج کند و تن خود را محل جنگ و جدل سنت و مدرنیته می گذارد. محلی برای نشان دادن خشونت بی اندازه سنت.آن هم با عمل به سخت ترین نوع خودکشی یعنی خودسوزی.خودکشی قهرمان روایت در اولین روایت های داستانی نیز دیده می شود از جمله آنتیگونه؛ که البته او سر بر ماندن در سنت دارد و ادامه راه نیاکانش و کروئن (نماد قدرت) سعی بر ساختن راهی دیگر.اما آنچه که آنتیگونه را به عروس سینایی نزدیک می کند مقاومت و ایستادن بر روی خواست خود است و جان بر سرپیمان نهادن و البته خودکشی قهرمان که روی دیگر بحث ماست.
داستان آنتیگونه از این‌جا آغاز می‌شود که کروئن،بعد از رسیدن به پادشاهی دستور می‌دهد یکی از دو برادر کشته شده در جنگ با احترام به خاک سپرده شود و برادر دیگر روی خاک بماند تا خوراک سگان و لاشخوران شود.آنتیگونه بر خلاف خواهرش ایسمنه که اصرار دارد فراتر رفتن از مرز قدرت خویش یعنی ایستادن در مقابل دولت دیوانگی است،تا پای جان به میل خود وفادار می ماند  و می گوید برادرش باید به خاک سپرده شود.او سرسختانه در برابر کروئن می‌ایستد تا در غاری زنده به گور می شود و دست به خودکشی می زند.او هم مثل احلام نظم مردانه موجود در شهر و دیار خود را به مبارزه می‌خواند و در نهایت با خود‌کشی آن نظم را از درون دچار بحران می‌کند.
آنچه که آنتیگونه و به نوعی و در شکلی دیگر، احلامِ سینایی مقابلش می ایستد دیگری بزرگ است و گفتار اربابی است.او به عنوان یک زن گفتار جامعه مردانه را زیر سوال می برد و با تن ندادن به قانون بیرونی(سنت) و دیگری،تن خود را در مقابل آن قرار می دهد تا آنرا فرو بریزد. فرحان _مردی که ناخواسته و با حکم خدایان قانون عشیره و سنت  نامش با نام احلام گره خورده_  خود نیز در بند و گرفتار سنت است. در عشیره هر کس خود به تنهایی  قانون همان عشیره است و باید از آن دفاع کند. او سرپیچی از قانون عشیره را سرپیچی از هیبت مردانه اش می داند. او نه یکی از اعضا بلکه تمام جامعه  سنتی است و دست و پایش برای تصمیم از منظر یک فرد معنا ندارد و همین از قول او کارش یا وظیفه اش را دشوارتر می کند:
'مرد قبیله بودن هم سخته' 
فرحان حتی از شنیدن نام احلام  (اسم کوچک، دالی است که در بعد سمبلیک لکانی جا دارد)  از زبان غیر برآشفته می شود.در عشیره و سنت زن نام ندارد او ملکی است متعلق به مرد که به ارث می رسد. نام داشتن و صدا زدن به نام تنها در ید قدرت صاحب مال است. زن باید با نام فامیل یا نسبتش با یک مرد هویت می گیرد.این همان مسئله ای است که احلام علیه اش به شورش برمیخیزد.
قهرمان سینایی هم هر چند در خانه مانده و با کمک دیگران مبارزه می کند ولی همچون آنتیگونه نه در ساحت اخلاق و نه قانون بلکه فرای همه چیز،از امر واقع سخن می گوید و تن به مثل دیگری شدن نمی دهد.
او حاضر به سازش نیست و نام پدری را نمیپذیرد هزینه اش را هم می دهد.به قول لکان آنتیگونه به ما می آموزد 'بر سر میل تان سازش نکنید و تن به سرمستی از دال پدر ندهید.'
اما خودکشی و مرگ خودخواسته چگونه و از کجا کارساز می شود؟ آیا نیستی خواهی قهرمانِ قصه  و حذفش ازعرصه سمبولیک  یک امر انقلابی است یا عملی پوچ و از سر نیهیلیسم است؟ از دیدگاه نیچه دو نوع نیهیلیسم وجود دارد نیهیلیسمی فعال یا غیر فعال؟ نهیلیسم فعال به معنای خواستن نیستی به جای نخواستن هیچ چیز است و در حکم همان خود تخریب فعالی است که از نظر او برای آن که امر بیرونیِ زندگی را تغییر دهیم یا دیگری بزرگ را به چالش بکشیم عمل می کند( عمل و اکتی که احلام به عنوان یک سوژه انجام می دهد.) هر چند سوژه همیشه در رانه مرگ قرار دارد و در واقع همیشه در فرآیند خود تخریبی هست(خودکشی اتومات) اما نهیلیسم غیرفعال در واقع گذران یک زندگی عادی و ساده است طبق روال جامعه و سرخوردگی و افسردگی از برآورده نشدن امیال، بدون جاه طلبی است سوژه تا سر حد مرگ اسیر دست تقدیر است و تن به حقارت بونش می سپارد.چنین نیهیلیسمی با قهرمان های روایات آنتیگونه و عروس آتش سنخیتی ندارد.
خودسوزی احلام (و امثال او حتی در واقعیت بیرونی)از منظر لکانی مرگی بیولوژیک برای زنده شدن در امر نمادین و سمبولیک جامعه است.ایستادگی بر میل و وفاداری به آن باعث باقی ماندن نام می شود و جا به جایی دال ها) یعنی تغیرات بعد سمبولیک و جامعه)
ااما خود کشی از نوع خودسوزی معنا و مفاهیم دیگری نیز آشکار می کند.سوختن و تبدیل شدن به خاکستر خود دهن کجی دیگری است به بزرگ دیگری و امر مردانه.در خود سوزی نه کفن و دفنی میسر است و نه شتستشویی و حتی گاهی مراسمی(چون جسدی نمی ماند و تنی در میان نیست) تا سرپوشی و یادواره ای برای فراموشی بسازی و سر و سامان دهی و بدون هیچ احساس گناه یا مسئولیتی از یاد ببری.

لکان می گوید 'خودکشی یگانه عمل موفقیت آمیز است.' تنها اکت برای سوژه شدن.چیزی غیر از آنچه اگزیستانسیالیستها از آن تعریف می کنند چرا که میل آدمی معطوف به مرگ است و خودکشی یگانه راه تحقق این میل و در نتیجه یگانه کنش موفقیت آمیز است.
اما چنین ایستادگی در مقابل دیگری یا ارباب نشانه هایی از هیستریک دارد.هیستریک زنی است که هر کس خود را در جایگاه ارباب قرار دارد پایین میکشد و هر که نباشد سرزنشش می کند.یکی از دلایل سوزاندن زنان به عنوان جادوگر در قرون وسطی همین زنان هیستریک بودند که دیگری و بزرگ دیگری را نمی پذیرفتند و همین گنگی غرابت شان مردان را به سوزاندن شان وادار میکرد.
اما ایستادن در مقابل سنت و قدرتِ قبیله با تن و بدن، نشان دادن و به رخ کشاندن آن سوی قدرت است.طرفی که اگر پذیرایش نباشی خشونت بیرحمانه ای دارد.قدرت  همیشه با تن شهروندان کار داشته است و حضورش مشهود است.قدرتی که زمانی تنها سرکشان و مخالفان را به وادی مرگ می فرستاد حالا با تنِ یک یک شهروندانش کار دارد و آن را کنترل می کند و بر  بدن ها حکم می راند. اینجاست که ایستادن در مقابل قانون یا قدرت با تن و بدن، نمادی از به رخ کشیدن خشونت قدرت است.
 قربانی کردن خود برای به دست آوردن این حلقه مفقوده تازگی ندارد زیرد که انسان برای متمدن شدن هر باره میلی و لذتی را قربانی کرده تا چیز دیگری به دست آورد و تاریخ تمدن به قول آدورنو همین قربانی کردن خود و درونی کردن آن است.
احلام عروس آتش مانند قهرمان داستان های اسطوره ای بر سر میلش می ایستد،جانش رو محل نزاع با قدرت می کند،با خودکشی بیولوژیک نامش را در بعد سمبلیک ماندگار می کند و با سوختن جلوی دیگری می ایستد تا گفتار اربابی را به زیر بکشد.احلام خود قهرمانی اسطوره ای است.
مهدی فاتحی
 

 
  BLOGFA.COM