کمدی سیاه مرد آرام و کاناپه‌اش

مهدی فاتحی

کمدی سیاه مرد آرام و‌کاناپه‌اش

ضرورت تئاتر

تئاتر از ابتدا ضرورتی انکار نشدنی بود؛ از زمانی که بر مدار تراژدی شاهان و حاکمان می‌گذشت تا انسان معمولی بکتی به خاک سیاه نشست. ضرورت هنر و تئاتر و‌ نمایش در هر دوره‌ زمانه‌ای حتی میان جنگ و فقر تا به امروز بر کسی پوشیده نبوده و نیست.

تئاتر به معنای نمایش را می‌توان' به جای دیگری سخن گفتن' معنا کرد. نمایشی بودن در فرهنگ به معنای تظاهر و ریاکاری است به همین دلیل قدیسان با آن سر ستیز داشتند و اهالی هنر آن را مایه تجلی روح بشر و ارایه‌اش را مایه تسکین انسان. انسانی که به تئاتر نیازمند است همانطور که به دور هم نشستن و‌ گپ زدن و مسائل را تعبیر و‌ تفسیر کردن. شاید هر شکلی از هنر به پایانش نزدیک شده باشد اما هنر دیرپای تئاتر و نیاز روانشناختیش چون دین ماندگار است و در دوره‌های سخت‌تر ضروری‌تر‌.

شاه لیر روی کاناپه

آیا انسان امروز همان انسان از پا افتاده‌ای نیست که روی کاناپه جا خوش کرده و زمین‌گیر شده؟

آسمان خالی است و‌ خدایان یونانی که در آسمان به آگاممنون و اولیس و مکبث یاری می‌رساندند ناپدید شده‌اند. حتی در نبود خدایان، چخوف و‌ ایبسن هم که کاشف کابوس درون بودند برای آرامش این تلاطم راهی نیافتند. اما آیا راه برون رفتی هست؟ آیا به قول یونانیان منش انسان سرنوشت اوست و راهی برای گریز از سرنوشت نیست؟

در نگاه امروز با وجود تمام پیشرفت‌ها و یافتن راه حل‌ها، تغییر چندانی بر وضعیت تراژیک انسان دیده نمی‌شود. سرنوشت شاه‌لیر با ساختن خانه سالمندان یا نشستن روی کاناپه حل شدنی نبود و نشد؛ انسان هنوز خوشبخت نیست اما امیدوار است.

کمال یا شکست؟

نمایش ' مرد روی کاناپه' نوشته #آرام_محضری، داستان همین انسان و ادامه همین سرنوشت است: از شاهان و شاهزادگان تا انسان خاک نشین تا انسان جاسنگین آپارتمان و کاناپه و صفحه نمایشگر و‌ موبایل.

در این نمایش شاهد هستیم که حتی انسانی که به کمال از نگاه بیرونی رسیده شکست خورده است چرا که در نگاه از درون به خود، فرقی بین کمال و شکست نیست: آنکه سقوط کرده همانی است که تا اوج ممکن بالا رفته.

و عشق هم راهگشا نبود چون ممکن نشد.

شخصیت زن در نمایشنامه از مرد پیچیده‌تر است. زنی که خودش هم نمی‌داند چه می‌خواهد در مقابل مردی ایستاده که توان ابراز عشق ندارد ولی حریصانه عشق می‌طلبد. نقطه تلاقی دوئلی از پیش شکست خورده.

انسان مدرن حالا روی کاناپه نشسته و به صفحه نمایشگر خیره شده. انسانی که مسخ و محو خدایان شهر و تصویر است فرقی با عابدان معابد نکرده، فقط سرگرمی‌اش تغییر یافته است.

انسانی که طغیان می‌کند

در نمایش ' مرد روی کاناپه' ما روایت انسان تسخیر شده‌ای را می‌بینیم که علیه خودش قیام کرده تا دیگری شود اما از خودش رهایی ندارد همچنان که از خواست دوست داشته شدن انتزاعی و خارج از امر نمادین رهایی ندارد.

مرد آرام روی کاناپه از خودش دفاع می‌کند؛ عصیان می‌کند و می‌خواهد انسان دیگری باشد: او تمام روز به تلویزیون بی‌صدا خیره می‌شود، می‌خواهد سرنوشت را با خیال خود به سرانجام برساند، حاضر نیست زیر بار جهان نمادین، تبلیغات و سیطره دوپامین در شبکه‌های اجتماعی تبدیل به یکی از حلقه‌های زنجیره بلاهت شود، او متوقف شده تا نگذارد ذهن و خیالش پر از جنس بنجل پرتاب شده از جهان سرمایه و پول گردد.

برای او پول به کالایی بی ارزش تبدیل شده حتی برای به دست اوردن چیزی که به واسطه پول برایش ارزشمند است: عشق. او همه چیز را مثل زباله‌ای در گوشه و کنار اپارتمانش رها کرده و می‌خواهد زن(‌دیگری) را شیفته هستی خودش کند یا می‌خواهد که باشد. مرد روی کاناپه نمی‌خواهد در دام رویای زیست انسان بارکد خورده گرفتار شود؛او حاضر است همه دارایی خود را در کیسه‌های زباله‌ای جا دهد و ببخشد تا انسان و عشق را فراتر از آن در خودش دریابد. او در جستجوی امری است که جایش همیشه خالی است اما انسان از ابتدا و نمایش از آغازش برای یافتنش و‌ خیالش روی صحنه رفته است. انسانی که کمالش با شکستش تفاوتی نمی‌کند.

اجرای روی صحنه

آرام محضری، نویسنده این نمایشنامه، کاگردانی متن خودش را بعد از سالها به عهده گرفته تا تصویر نیمه تمام متن را روی صحنه ببرد. او در انتخاب لباس( با بارکدهای روی آن که نشان انسان مسخ شده و کالا شده جهان سرمایه‌داری است) و دکور ویژه صحنه و رنگ و نور، همراه تیمش سعی کرده همه آنچه متن به تنهایی توان بازگفتنش را نداشته به سرانجام برساند. نمایشی که در ارایه خالی از ایراد نیست و می‌توانست بهتر روی صحنه بیاید اما تلاش او و‌ تیم همراهش برای ساخت و پرداخت مسئله‌ی انسانی که یکی از خود ماست در برهوت تئاتر و سینمای جدی قابل تامل و ستودنی است.

تیم همراهی که زیر آوار سنگین اقتصاد و رعب و وحشت جنگ دست از پا ننشست و کار را در اولین فرصت روی صحنه برد تا نشان دهد هنر و نمایش و زندگی، بر مرگ غلبه خواهد کرد حتی در تلخ‌ترین و سخت‌ترین جای تاریخ.

مهدی فاتحی

دوپامین کار می‌کند

‏دوپامین و رابطه
دوپامین در جهان شبکه‌های اجتماعی نقش اساسی بازی می‌کند و از نظر تولید دوپامین نوعی لاس وگاس جهانی‌ست.
دوپامین نه خود پاداش که انتظار پاداش است انتظاری که هر قدر قطعیت کمتری داشته باشد (‌نه خیلی کم) افزایش می‌یابد.همین قطعیت است که دوپامین و رابطه را پایان می‌دهد.
‏هر قدر این فرایند خواستن تکرار شود مسیر نورونی قوی‌تری شکل می‌گیرد و نیروی خواستن و پاداش مداوم قوی‌تر می‌شود و در روابط تازگی و کهنگی معنا پیدا می‌کند( کاری که شبکه‌های اجتماعی با انسان جدید می‌کنند و امکان کتاب خواندن در این شکل نورونی محال می‌شود.)
شروع رابطه شروع افزایش دوپامین و لذت طرفین است(عدم قطعیت و تازگی چرا که خواستن و در مسیر جایزه دوباره قرار گرفتن است) هر قدر این دستیابی برای دو طرف قطعی‌تر و کهنه‌تر شود دوپامین کمتری تولید می‌شود به همین خاطر شخصی جذاب و سکسی‌تر است که همیشه در دسترس نیست یا روی بند نازک بودن و نبودن است.
اگر قرار باشد این هیجان و محرک لذت دهد باید در فواصل زمانی مشخص و اندازه مشخص کار کند. قطع طولانی مدت و دایمی شدن محرک آن را از کار می‌اندازد. تحریک نشدن مرد و زن یا حتی یک فیلم پورن مداوم هم بر همین اساس از تکاپو می‌افتد. البته مکانیسم اعتیاد هم بر همین اساس کار می‌کند و باید مدام بیشتر و قوی‌تر شود.
در آزمایشات دوپامین در حیوانات اگر ‏کلید در قفس با هر فشار، جایزه‌ای بیندازد بعد از مدتی میل و اشتیاق کمتر میشود هر چه این احتمال به ۵۰ یا ۲۰ درصد برسد اشتیاق بیشتر است. اگر در سمتی از قفس این بازی و پاداش داده شود و بعد برای همیشه قطع شود حیوان( موش)‌بیشتر زمان خود را در همان نقطه می‌گذراند: محل خاطره خوش دوپامین. این چیزی است که یک بو یا صدا یا مزه یا حرف یا شی خاصی برای هر کسی تحریک کننده ویژه است.
‏به تاخیر افتادن زیاد جایزه هم قدرتش را از دست می‌دهد و دوپامین سازی باید شارژ شود. البته با انتظار و مراسمات گاه انتظار پاداش که همان تولید دایمی دوپامین است ادامه پیدا می‌کند مثل دین و پاداش اخروی یا اشتیاق برای جاودانگی که فقط در جانوری مثل انسان کار می‌کند چرا که پاداش یک آرروی همیشه در تاخیر است.
در کل در مسیر روابط، مورد جدید یا تصویر جدید در شبکه‌های اجتماعی نوعی تازگی دایمی است که دوپامین را بیشتر می‌کند با هر چه بیشتر شدن دوپامین بدن و مسیر نورونی مقاوم‌تر می‌شود و همین باعث مصرف بیشتر می‌شود و در نهایت مصرف بیشتر و مداوم، معنایی جز اعتیاد ندارد. این الگوریتم ساختار را عوض می‌کند و انسان شبکه اجتماعی را نوع دیگر می‌کند و علاوه بر آن جواب بسیاری از چرایی‌ها در روابط نیز هست:
‏بازگشت به رابطه قبل، رابطه‌های تکراری، رفتن به مکان‌های قبل، نوستالژی، فتیش، کوتاهی عاشقیت بی‌وفایی و باقی داستان‌ها را می‌توان در این آزمایشات دید.

مهدی فاتحی

این پیپ نیست اما آن اسب است

مهدی فاتحی

این پیپ نیست اما آن اسب است

در عنفوان جوانی با دختری به سینما رفتم. فیلم درباره مردی عاشق‌پیشه بود که با پایان بندی تلخی معلوم شد با کس دیگری هم در ارتباط است. از سینما که بیرون آمدیم دختر دیگر یار غافله نبود: ابتدا حرف نمی‌زد بعد شروع کرد به گیر دادن و بعد دعوا راه انداخت و در نهایت با گفتن اینکه" تو هم همه حرفات دروغه و من مطمئنم با کس دیگه هستی" به سر خیابان نرسیده رابطه پایان یافت. همذات‌پنداری او با تصویر فقط بخشی از ماجرا بود او تصویر و قصه را به تمامی امری واقعی پنداشته بود و غرق در تصویر توان فاصله گذاری بین خود و تصویر و خیال را نداشت. این رفتاری بدوی و نشان از انسان‌های غارنشین است:

#رنه_ماگریت در کار بنظیرش با عنوان 'خیانت به تصویر' زیر تصویر پیپ می‌نویسد 'این یک پیپ نیست' : این تصویر پیپ است، تصویری که من ساخته‌ام و به نمایش گذاشته‌ام: ' نه، این فقط یک نمایش است. اینطور نیست؟ پس اگر من بر روی تصویر نوشته بودم «این یک پیپ است»، دروغگو بودم.' او با این کار بین شی و خودش فاصله‌گذاری می‌کند. تصویری که باعث نمی‌شود شی به تو نزدیک شود. این حاصل تفکر انسان مدرن است. تصویر سازی نه بر اساس واقعیت محض و ایستایی شی، بلکه برای نمایش یک دروغ است. نمایشی که هیچ‌گاه همه حقیقت را نشان نمی‌دهد.

انسان غارنشین اما وقتی تصویری روی دیوار به جا می‌گذاشت برای نزدیک کردن آن به خود بود. تصویر اسب روی دیوار برای نزدیک شدن به آن بود. نیرو گرفتن و لمس کردنش. نشانی سمبولیک که می‌توانست با او ادغام شود نیرو و توان آن تصویر را بگیرد و حتی او را بپرستد( آیین‌های زیادی است که تصویر یا ساخت دست خود را می‌پرستند یا حتی نفرت می‌ورزند: تصویر همان است و آن شی حیوان یا خدا را نزدیک کرده و این‌همانی داده‌اند)

فرق انسان بدوی و مدرن در همین فریفته نشدن به امر خیالی و واقعیت است. به فریب خیانت تصویر را نخوردن است. به جدایی آن دو و دانش این که نمایش هر چیز واقعیت و حقیقت آن نیست.

امروزه که جهان دایم از کتاب و کتابت فاصله می‌گیرد و همه چیز تصویر شده نیاز است که بدانیم چگونه از بدویت خود گذر کنیم. شبکه‌های مجازی چشم جهان شده‌اند و انسان امروز جهان را با تصویر می‌شناسد تصویری که در ذاتش دروغ است و فریب. پذیرفتن تصویر و نمایش به عنوان حقیقت جاری در جهان همان فریبی است که جهان سرمایه می‌خواهد انسان در آن غرق شود. جایی که تنها هنر است که می‌تواند این فریب را نمایان کند و خیانت تصویر را بر ملا.

#مهدی_فاتحی

شعر

باران گرفت:
کارگران گفتند: باران که بند آمد به کار برمی‌گردیم
عاشقی به معشوقش گفت: باران که بند آمد به دیدارت می‌آیم
زن گفت: باران که بند آمد به خرید می‌روم
پیرزن گفت: باران که تمام شد می‌میرم
کودک گفت: باران که بند آمد به مدرسه می‌روم
مردم گفتند: باران که بند آمد جشن می‌گیرم



سال‌هست در این شهر یکسره باران می‌آید:

خانه‌ها و سقف‌ها پوسید. جاده نابود شد. کارگران بیکار و‌ گرسنه ماندند. عاشق در خانه مانده و‌معشوق چشم به راه. پیرزن پیر و فرتوت نفس می‌کشد. کودک دلمرده در اتاقش بازی می‌کند و زن از پشت پنجره به خیابان خیره شده.
شهر خالی و پر از مردگان است و سال‌هاست کسی در این شهر جشن نگرفته.
تنها باران است که می‌بارد..بارشی یک‌ریز

مهدی فاتحی

خیانت.....

'.
جانم را برایت خواهم داد'
' تا پیش از خروس‌خوان صبح، سه بار مرا انکار خواهی کرد'
انجیل متی، باب بیست و ششم

پاسیون سن متیو باخ، داستان رنج است. رنج انسانی که هیچ کس درکش نکرد و‌حتی یاران نزدیکش به او وفادار نماندند. رنج مردی تنها از ناپایداری و بدعهدی که با درد و شکنجه بدن همراه شد. نوای غم‌انگیز این کار باخ هر انسان رنج دیده‌ای را به اندوه و فکر می‌کشاند.
همسرایان می‌خوانند: ' مصلوبش کنید.'و ساز بادی غم‌انگیز که فضا را پر می‌کند. قطعه سوم با نوای ویالون آلتو آغاز می‌شود با ناله‌های پطرس بر ناتوانی و شناخت از خود، انکار حقیقت، از خردکننده‌ترین نواهای موسیقی، نوای ناله‌های شبانه همه کسانی است که از ترس‌ حقیقت را انکار کردند: هراس از ناپایداری خود و دیگری.
مسیح در شام آخر از همه ناامید شد و تنها به مریم مجدلیه عشق ورزید. زنی که رحم‌اش از خون مسیح پر بود. رحم زنی که آن را در روایتی ' جام مقدس' پنداشته‌اند: holy grail
جامی که قرار بود آینده مسیح باشد و تشنگی حواریون را سیراب کند: مسیح به وفای به عهد زنان دلبسته بود آیا؟ جام مقدسش نامید؟
معنای holy grail تلاش برای به دست آوردن بهترین است.چیزی که بعد از آن از همه بی‌نیازی. قانون و‌ هدفی بی‌خدشه که برای همه انسان‌ها در هر مکان و زمانی قابل اجراست. اما آیا امکان‌پذیر است؟ آیا نمی‌گذرد؟ دوست داشتن و پیمان؟
در موضوع ژنتیک گفته شده که در دی ان ای انسان مجموعه ژن‌ها مثل جام مقدسی ثابت و استوارند و همه چیز از قبل تعیین شده و تا به ابد ماندگار است( رفتار و واکنش و اخلاقیات) اما تحقیقات نشان داده محیط بیرونی و گذشت زمان بر فعالیت و عدم فعالیت ژن‌ها تاثیر می‌گذارد. مثلا مجموعه ژن‌های خاموش و غیر کابردی در دی ان ای وجود دارد که بعد از تکامل خاموش و بی استفاده شده یا ژن‌هایی که تنها با تاثیرات بیرونی در زمان فعال می‌شود. به واقع هیچ قانون ثابت و غیرقابل تغییری( نسبت به زمان و مکان) چه فیزیکی و چه غیر، وجود ندارد و جام مقدس در وجود انسان هم از گزند روزگار در امان نخواهد بود.
آنچه که مسیح و‌دینداران نمی‌دانند همین تغییر و تاثیر محیط و گزند روزگارست. شاید مارکس بینش بهتری از جهان و تاریخ داشت که گفت: هر آنچه سخت و استوار است،حتی جام مقدس و وفای زنان و مردان، دود می‌شود و به هوا می‌رود. رنج و درد و تنهایی انسان را پایانی نیست و این نوا را باخ در پاسیون متیو نه برای یک انسان بلکه برای تمام انسان‌ها می‌سراید و ناله‌های پطرس درون هر یک از ما. نوای غمناکی از درون که گاه سر می‌زند و نمی‌دانیم از کجا و کی شروع شد.
#مهدی_فاتحی

درباره رمان و تحولات قرن بیستم:  قرن صد و چهل ساله بیستم

مهدی فاتحی

یادداشت #علی_صدر و معرفی کتاب ' عجیب‌تر از داستان' و نکته‌ای که نویسنده کتاب درباره آغاز و پایان قرن بیستم و تحولات رمان مطرح کرد باعث شد سری به یادداشت‌های قدیمی‌ام درباره ادبیات روس آمریکایی و فرانسه قرن نوزدهم بزنم. رئالیست روس، سمبلیک و برونگرای امریکا و ذهن‌گرای اروپا...: روح قرن نوزده را می‌توان در آنها دید. لارنس کتاب ارزشمند تحقیقی دارد به نام' درباره ادبیات کلاسیک آمریکا' : پو، ملویل، کوپر، ویتمن...او در این کتاب می‌‌گوید این متون تمام روح امریکاست: The Amrican whole soul

روح یا امرواقع انسان و تاریخ را می‌توان در ادبیات جستجو کرد و به قول رشدی در 'بچه‌های نیمه شب' انسان تنها حیوان اجتماعی نیست بلکه پدیده‌ای اجتماعی است که تاثیری دوطرفه دارد.

نقل قول هابزبام با عنوان قرن کوتاه بیستم بر اساس تحولات احتماعی تاریخی را می‌توان در ادبیات با عنوان قرن طولانی بیستم در نظر گرفت اما نه از داستایفسکی تا زیبالد بلکه به نظرم از گوگول۱۸۴۰ شروع می‌شود تا ۱۹۸۰ با رشدی پایان می‌یابد:

با پو و انسان‌های شکست‌خورده و خیالاتی‌اش و همزمان گوگول با 'یادداشت‌های یک دیوانه' درباره انسانی که به جنون رسیده( اساسا مرد زیرزمینی داستایفسکی دوباره نویسی آن است) و' شنل' که تمام ادبیات این قرن زیر این اورکت قرار می‌گیرد. انسان آرمان گرا و صنعتی‌زده قبل و بعد از جنگ جهانی را در اثار الیوت،لارنس و حلقه ادبی همراه و انسان سرکش را در سورئالیست‌ها، انسان تنها و پوچ بی‌خدا را در کامو و پروست و انسانی به دنبال خدایی دست‌ساز در بکت و بعد از آن کمدی انسانی را در الیاس کانتی و فریش و در نهایت سلمان رشدی در سال ۱۹۸۰ می‌توان دید: نویسنده‌ای که پایان انسان قرن بیستمی ترسیم می‌کند انسان مضحکه بی‌معنای جهان است و اسطوره و تاریخ را کمدی تلخ بی‌معنایی نشان‌ می‌دهد. از دهه هشتاد به بعد و با پایان شوروی و ارمان‌گرایی و اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، قرن بیست‌و‌یکم آغاز می‌شود قرنی که مشاهیرش رمان‌نویسان نیستند: قرن سرگرم کردن انسان و اعتیادش به دوپامین.

_به نظرم زیبالد را نمی‌توان انتها دانست او نویسنده‌ای است که نه به اندازه باشیوس سینگر تواناست و نه به اندازه فریش قصه‌گو، هر چند در اخرین اثرش سعی می‌کند رونویسی از این دو باشد_ آثار منتشر شده امروز نه اینکه کمتر از قرن گذشته باشد اما دیگر سرعت جهان چنان شتابان شده که نمی‌توان ایستاد و بر کتاب و نویسنده‌ای تمرکز کرد: هر کسی چند روزی مهلت اوست.

قرن صد و چهل ساله بیستم اما عصاره تجربه هزاران سال تاریخ بشریت است.

#مهدی_فاتحی

درباره ملاقات در استانبول

' ملاقات در استانبول' حاصل پنح سال نوشتن، و تجربهء بیست سال قلم زدن، در کشوری است که نوشتن و به هنر زیستن، یک جنون تاریخی است. کشوری که تاریخش، مردمش و بختش رو به سیاهی است و آینده پیش رو را در گذشته با شکوهش می‌بیند و می‌خواهد.
این رمان پر از ارجاعاتی از اهل قلم است بی‌آنکه نامی برده باشم، پر از اشخاص حقیقی، پر از زشتی و لکه‌هایی است برخورنده، از جامعه امروز در تبعید در دو طرف مرز.
تصویر کدر هر انسانی که در وانفسای امروز جهان زیست می‌کند، تا چون آینه، چهره زشت و زیبای خود را ببیند و بر ارتکابات نویسنده‌‌اش لعن و نفرین کند.

رفتم پاریس سیگار بکشم

.
رفتم پاریس سیگار بکشم، عاشقش شدم، ماندم و دفن شدم.

'ملاقات در استانبول' داستان نسل من است. نسلی تبعیدی حتی در شهر و دیار خودش. داستانی که به اندازه تاریخ یک شهر و قبیله قدمت دارد. استانبول مرز میان غرب و شرق، مرزی است که ورود به آن یعنی گذر از شرق. غربی‌‌ترین شهر مهاجرت انسان خاورمیانه‌. انسان ایرانی و خسته از رنجی که از آن او نیست. وارث نیاکانی مغروق در خیال. نسلی چمدان به دست، در حال فرار از خود، تاریخ، شهر؛ فراری روی دایره که بازگشتش به همان نقطه آغاز است.
حالا قرار است نویسنده‌ای که جنگ او را از آبادان به تهران آواره‌ کرد، سوختن سینمای سرخیابان و ناله‌های سوختگان و بازماندگان با ناله‌های کودکیش هم‌آوا بود،همه کودکیش را در هجرت و غربت زیست، از شهر دیگر گریخت و بازگشت، کتابش را در غربت شهر دیگری منتشر کند: پاریس، شهری آشنا برای نویسندگان این دیار وقتی سر بازگشت نداشتند.
از بازی‌های زمانه است که نویسنده و کتاب و غربت‌نشین، غربت‌نویس همه در تبعید می‌نویسند و در تبعید می‌میرند. ما همه محکوم به تاریخیم با سرنوشتی مشترک. گاهی فکر می‌کنم یونیان هزاران سال پیش قصه ایرانیان را سرودند و بر لوح ابدی نوشتند و به گردن خدایان انداختند.

' حالا دیگر آن شهر و دیار مثل سدوم در حال نابودی است و چند تا آدم عاقل هم پیدا نمی‌شود تا جلوی سوختنش را بگیرد. هر روز هواپیمایی بزرگ مثل کامیونِ حمل بار، ایرانیان را بار می‌زند و اینجا تخلیه می‌کند و البته خالی برمی‌گردد. همین حس آزادی حتی در ابتدایی ترین مرز اروپا احتمالا شکم‌هایشان را به کار انداخته و منبع فاضلاب هواپیما را پر و سنگین کرده تا نصیب من شود. آن هم از جایی که پدرم می‌گفت از آسمان فقط برکت می‌بارد. حالا من بودم و این برکتی که بوی گندش تمام خیابان‌های اطرافم را هم برداشته.'
ملاقات در استانبول
مهدی فاتحی
نشر ناکجا

ملاقات در استانبول

مهدی فاتحی

.

تهران دیگر در تهران نیست، تهران همان‌جایی است که من ایستاده‌ام.

داستان‌های من، داستان آدم‌هایی است که مسیح زندگی‌اش را برای آنها به فنا نداده. تراژدی نسلی است که از دوزخیان دانته ناامیدترند. تنهایی نسلی که من از آن گفته‌ام تنهایی مطلق است. نسلی خالی و بی‌منجی، که پشت دیوار تمدن و تاریخ جا مانده‌اند. داستانی است برای آیندگان. نه در ایران منتشر خواهد شد نه می‌خواهم که منتشر شود و نه کسی می‌خواند.

اخرین رمانی است که نوشته و خواهم نوشت. نوشته‌ای است بر روی سنگ قبرم، پیغامی است در بطری از جزیره‌ای متروک برای آیندگان:

آهای آیندگان

شما که از دل توفانی بیرون می‌جهید

که ما را بلعیده است

وقتی از ضعف‌های ما سخن می‌گویید

یادتان باشد

از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید

به یاد آورید که ما بیش از کفش‌های‌مان کشور عوض کردیم

و نومیدانه خاک شدیم.

#ملاقات_در_استانبول

#مهدی_فاتحی

رمان ' ملاقات در استانبول' منتشر شد

ملاقات در استانبول نوشته مهدی فاتحی


بسیاری پس از خواندن روزنامه، یکراست به سراغ ما می‌آیند؛ با شتاب، و ذهنی آشفته. گویی به کارناوالی می‌روند.
گوته

رمان‌ و درام‌نویسی در عصر شبکه‌های اجتماعی کاری طاقت‌فرسا و‌سخت‌تر از دوران باستان و کلاسیک، قرن نوزده و بیستم است. درام نویسی در طی این دوران‌های تاریخی مدام سخت و سخت‌تر شده. مخاطب هنرمند و درام‌نویس عصر کلاسیک با ذهنی آسوده که در برابر درام آسیب‌پذیر بود به تماشا می‌نشست و‌ می‌خواند. از بعد از انقلاب فرانسه مردم عادی به عرصه تاریخ پاگذاشتند و‌ سواد مخاطب رو به زوال رفت. تراژدی رو به افول گذاشت و مخاطب به جای اندیشه و وحشت از منش و سرنوشت، می‌خواست هیجان زده شود یا با آرامش رویا ببیند. در طی تاریخ،زندگی مردم پهنه تاخت و تاز تاریخ شد و پر از اخبار. انسان قرن بیستم روزنامه خوانده کتاب می‌خواند. مخاطب جدید با خواندن حوادثی عاطفی، تکان‌دهنده و هیجان انگیز سراغ درام می‌آید. اتفاقاتی که هر کدام زمانی برایش قصه‌های سرنوشت‌ساز و تکان‌دهنده‌ای می‌نوشتند.
خواننده قرن بیست و یکم از آن هم پرتر و اشباع شده‌تر است. خواننده عصر شبکه اجتماعی در ذهنش سکوت ندارد و پر از غلیان احساسات است. او به دنبال چیز تازه است.سیراب کردن و نگاه‌داشت چنین مخاطبی سخت‌ترین کار است. فرصت زیادی در میانه صفحات نیست. زمانی که شکسپیر می‌نوشت می‌دانست اگر درامی پر چالش و هیجان نباشد و در دل آن حرفش را نزند مخاطب لندنی سراغش را هم نخواهد گرفت. کار رمان‌نویس امروز به مراتب سخت‌تر از شکسپیر و راسین است
تنها راه نوشتن در عصر چنین ابتذالی تن ندادن و بیرون پریدن از صف مردگان است هر چند به تنهایی و به امید تک ستاره‌ای در دور دست. رمان‌نویس می‌داند که تاثیرگذاری و آن تعداد مخاطب دیگر ناممکن شده. انسان جدید، انسان خواندن نیست؛ انسان تصویر است و احساسات. انسانی که به تازگی در عصر هوش مصنوعی به پایانش نزدیک شده است.
در چنین عصری آن هم در خاورمیانه،نوشتن از این هم سخت‌تر است و‌ شاید عبث‌تر. اما هر بار پیغامی یا متنی مثل ستاره‌ای در دوردست امیدی اندک می‌سازد برای حتی تک مخاطبی که تو را به نوشتن و ادامه وا‌می‌دارد. مثل تکه متنی که ناشناسی از میانه رمان می‌فرستد و با هیجان می‌خواند:

' گاهی چیزی که آدم‌ها را به هم پیوند می‌زند مثل درخت تنومندی هزاران ریشه دارد؛ خاطراتی از سال‌ها،تجربه‌ها،گاهی امید برای روزهای بعد و تار و پود عادت‌هایی که از آن خلاصی نداریم. روزهایی که فدای دیگری کرده‌ایم و زندگی که انگار دیگر به ما تعلق ندارد حتی آینده‌ای که خواهد آمد.'
#ملاقات_در_استانبول
@naakojaa
#مهدی_فاتحی

از لارنس و حق رای زنان، تت روشنفکر و رهایی زنان

حق رای برای زنان در اروپا با مبارزات زنان روشنفکر در اواسط قرن نوزده( با گسترش مارکسیست) آغاز شد اما در اوایل قرن بیستم بعد از جنگ جهانی اول و بخشی بعد از جنگ جهانی دوم قانونی شد( شاید جنگ و‌ نیاز به سرباز به این اتفاق کمک مرد.)

در بریتانیا حق رای زنان(suffrage)در سال ۱۹۱۸ برای زنان بالای سی سال و ۱۹۲۸ برای همه قانونی شد. در اوایل قرن بیستم مبارزات و بحث و جدل درباره دادن حق رای بالا گرفت. دی اچ لارنس در این دوره از روشنفکران و نویسندگان صاحب نظر بود. او از حق رای زنان دفاع می‌کرد اما نه با شعار و اعلامیه. در اکثر رمان‌های آن دوره لارنس زنان صاحب قدرت بودند و در محوریت زندگی و رابطه قرار داشتند. از ' لاور لیدی چترلی' که خودش حریف جنسی‌اش را انتخاب می‌کند آن هم نه از روی عشق بلکه برای تن تا داستان‌های کوتاهش مثل پرنسس پ روباه تا رمان ' پسران ‌و عشاق' و همچنین ' رنگین کمان' که در آن اورسلا شخصیتی است که می‌توان گفت اولین فمنیست تمام عیار در ادبیات است. او حاضر به ازدواج نیست و آن را عامل بردگی زن می‌داند، بچه دار نمی‌شود، لزبین است و از نظر مالی به هیچ کس وابسته نیست و در پایان رمان به زیست خلوت و مستقل خودش می‌بالد.

اما لارنس در مقالاتش معتقد بود که زنان مهمتر از ساخت و مبارزه برای فراهم کردن قانون باید خودشان و نوع زندگی‌شان را آگاهانه و مستقل بسازند. او که در مقاله‌ای عنوان کرد رای که هیچ کل قدرت را به زنان بسپارید تا مردان مثل دوره شکار به گپ زدن با هم و گشت و گذار بپردازند. او سپردن مسئولیت و قدرت و ثروت را به زنان ترفند مردان می‌دانست برای راحت‌تر زیستن. اما معتقد بود ساز و کار قانونی با وجود گندیده بودن از درون به هیچ کار نمی‌آید. تا زمانی که وابستگی مالی،تنبلی و تن.پروری، بیسوادی عدم مطالعه، پذیرفتن سنت و خرافه در زنان زنان موج می‌زند هر قانونی تصویب شود ناکارآمد است و به زودی تغییر می‌کند. لارنس می‌گفت کلمی که مغز خرابی دارد هر قدر هم که رویش را شیک و تمیز و پاک کنید به هر حال خراب می‌شود.

مقالات لارنس خوشایند بسیاری نبود و‌ او می‌گفت من با رمان‌هایم کاری بیشتر از شعار و خیابان و قانون برای زنان کرده‌ام. آنچه لارنس از آندحرف می‌زد همان آگاهی بخشی و مدرن شدن با خواندن رمان است. پذیرفتن ناتوانی و بازیابی شخصیت با گذران تجربه زیسته دیگران. در واقع او معتقد بود من با مغز کلم کار دارم و نه پوسته. اگر تغییری هم هست باید ابتدا از آنجا صورت بگیرد.

شرایط امروز ما با شور و آگاهی و حق‌خواهی زنان بی شباهت به بریتانیای اوایل قرن بیستم نیست( در نمای کلی البته) اما فرق زنان انگلیسی با پشتوانه مطالعه و زنانی چون منسفیلد و...با زنان ایران متفاوت است. زنانی( بخشی از زنان، به خصوص در آستانه چهل‌سالگی و بعد آن به دلیل مسائل اجتماعی تاریخی مثل جنگ و‌ فقر و.. تعدادشان بیشتر است) که حاضر به هزینه کردن روز و ساعت و پول...خود نیستند اما از جامعه طلب حق خود را دارند. زنانی که هنوز در بند خرافات و آیین و سنت‌ها هستند ولی دل‌شان جهان امروز را می‌خواهد، زنانی که هم لذت و طلب زندگی مردسالار می‌خواهند و هم امتیازات یک زن مدرن را...

ساخت هر چیزی ابتدا نیاز به تغییر خود و شرایط اطراف و‌ نوع زندگی دارد وگرنه هر پیروزی با نسیمی ویران می‌شود.

مهدی فاتحی

جهان داستانی توماس مان: داستان زوال

مهدی فاتحی

با اندیشدن در رمان به گذشته نمی‌نگریم بلکه به آینده چشم می‌دوزیم.

لوکاچ

درباره توماس مان قبلا هم نوشته‌ام( کوه جادو) و البته لوکاچ مجموعه مقالات مفصلی درباره‌اش دارد. این دو که هرگز یکدیگر را ملاقات نکرده‌اند و‌با وجود نقدهایی که لوکاچ به او داشت ولی ستایشش می‌کرد دوستان نزدیک هم بودند.

توماس مان از خانواده‌ای ثروتمند بود و در اولین اثرش ' بودنبرک‌ها' به طور ناتورالیستی داستان زوال خانواده‌های اشرافی آلمانی را نوشت و دریچه‌ای به جهان بورژوامنشانه خود باز کرد. او که در ابتدا برخلاف برادرش هاینریش مان به جمهوری و سوسیالیسم معتقد نبود در ابتدای چهل سالگی به این تفکر در نوع خودش پیوست و بیشتر اثارش در نقد تفکر بورژوایی است.

در ' کوه جادو ' که مفصل درباره‌اش نوشته‌ام به شکل رئالیسم انتقادی به انسان‌های بی‌انگیزه و ثروتمندی می‌پردازد که در آسایشگاهی در سوئیس جمع شده‌اند تا به بی‌خیالی بگذرانند که جنگ جهانی اول برای‌شان به صدا در می‌آید.

' مرگ در ونیز' از مشهورترین و زیباترین آثار اوست که تفاسیر سمبلیکی از آن می‌شود: حضور همیشگی مرگ در زندگی، جلوه زیبای مرگ، هنر و زیستن با مرگ...داستان نویسنده‌ای است که برای رهایی از بطالت به سفر می‌رود و در ونیز عاشق پسربچه زیبایی می‌شود که در وفای ماندن در کنار و دیدار با او‌ تن به مرگ می‌سپارد. توصیفات ریزبینانه مان از ظرافت‌های بدن و رفتار پسرک چنان بی‌نظیر و زیباشناسانه است که به منبع الهام پروست می‌توان پی برد پروستی که هر چند زندگی را پوچ و بی‌معنی می‌بیند اما آن را پر لایه و‌مجذوب می‌کند.

تصاویری که مان از زیبایی ونیز و شروع زوال مرگ و‌ نیستی در این شهر می‌سازد ونیز را برای همیشه در چشم خودش به مخاطبش نشان می‌دهد. شهری با کوچه‌های تنگ و تاریک،غرق زیبایی و مرگ.

نگارش مان کهنه و‌ گاه کسالت‌اور است و تنها از پس رمان‌خوان‌ها و اهالی ادبیات برمی‌اید. نگارشی که در خودش و روایتش زوال طبقه متوسط و اشراف را می‌توان دید.

ارزش و چهره نویسنده نه به سبک( که مان را می‌توان در هر سبکی گنجاند) که در دفاع صریح و بلندنظرانه‌اش از انسان راستین در مقابل وحشیگری است. او نویسنده طبقه و وضعیت بود. مثل گوته آرمانی نداشت و از نکبت المانی می‌نوشت. در دوران نازیسم از آلمان گریخت و در امریکا دوره مک‌کارتیسم متهم به کمونیست شد و در نهایت به همان زندگی و جایی پناه برد که در' کوه جادو ' آن را بهشت کسالت اوری تشبیه کرده بود: در کوه‌های بی‌خبری سوئیس.

نویسنده با نوشتن از دنیای مردگان می‌گریزد. او نمی‌خواهد قربانی نیروهای تاریخی عصر خود شود.

مهدی فاتحی

درباره کوه جادو نوشته توماس مان

.
رمان کوه جادو داستان هانس کاستورپ بیست و چهار ساله‌ای است که برای ملاقات با پسر عموی بیمارش( یواخیم) به آسایشگاهی در آلپ می‌رود. او قصد سه هفته ماندن دارد، اما هفت سال طول می‌کشد. رمان شخصیت‌های زیادی ندارد: زنی میانسال، یک اومانیست، یک فاشیست مذهبی و چند پزشک. #توماس_مان با همین چند شخصیت و خط داستانی کوتاه رمانی هزار وصد صفحه‌ای نوشته که بیشتر به بحث و نظر و تاملات هانس کاستورپ(شخصیتی معمولی از خانواده متوسط) درباره جهان، سیاست، زمان و بیماری می‌پردازد‌.
اما هفت سالی که کاستورپ در آنجاست، مثل یک خواب طولانی است، خوابی که مثل جادو، همه ساکنین آسایشگاه را دربرگرفته و وقوع جنگ جهانی اول، جادوی این آسایشگاه بالای کوه را می‌شکند و قهرمان را به واقعیت خشن زندگی پرتاب می‌کند : میان گل و لجن در وسط جنگ جهانی اول: تاریخ اروپا؟!

_خواندن چنین رمانی کار هر کسی نیست. بیشتر از هزار صفحه رمانی ناتورالیستی بدون حادثه، عاشقیت، تعلیق...در یک مکان و زمانی محدود. هدف این یادداشت کوتاه هم رغبت شما به خواندن کتاب نیست که می‌دانم و می‌دانید که نمی‌خوانید( حتی کتابی سیصد صفحه‌ای) دوران کتاب خواندن پایان گرفته و ما اخرین نسل خوابزدگانِ علاف این صحاری خاورمیانه‌ایم_
کاری که توماس مان آلمانی در این رمان به انجام رسانده پروست در فرانسه به حد اعلا و زیباشناسانه‌ای پرداخته اما از منظری دیگر. برای پروست زمان به لحظات تبدیل شده که هر لحظه در ذهن راوی به اجزا کوچکتر تبدیل شده و به طور سیال در حال رفت و برگشت است. برای مان زمان یکنواخت و کسالت‌آور است و در ابتدا به شکل روزها و بعد هفته و فصل‌ها شمرده می‌شود. از نظر مان وقتی اتفاقی نیفتند و آرزویی نباشد زمان با سرعت و شتاب بیشتری گذر می‌کند. این شاید همان دلیل سرعت بیشتر گذر زمان در سنین بعد از میانسالی باشد.
نه فقط کاستورپ بلکه هر عیادت کننده‌ای هنگام ورود به آسایشگاه بالای کوه توسط پزشکان، بیمار خطاب می‌شود و با ایجاد ترس و اضطراب در او تا آنجا که ممکن است مانع بیرون رفتنش از آسایشگاه می‌شوند. کنایهء مان به اهل طبابت را بعد از صد سال در دوران کرونا به چشم دیده‌ایم که این اهالی می‌توانند جهان را تبدیل به بیمارستانی بزرگ کنند و بر آن حکومت کنند.

کوه جادو:
اروپایی‌هایی که از زمین و رنج‌هایش کنده‌اند تا در بالای کوه‌های آلپ در سکوت و ارامش چرت بزنند و بنوشند و فارغ از جهان به خواب بروند و بی‌خبر از بقیه یکی یکی مرگ را در آغوش بگیرند و مخفیانه دفن شوند:

آیا این همان بشارت کسالت‌آور بهشت مومنان نیست؟

مهدی فاتحی

بار اثبات فلسفی به دوش شخصی است که ادعای ابطال‌ناپذیر می‌کند و بار رد کردن ادعا به دوش دیگران منتقل

دی اچ لارنس و برتراند لارنس هر دو از مخالفان جنگ بودند اما تنها نقطه اشتراک‌شان همین بود. از رفاقت و‌ نامه‌نگاری و‌ همکاری به دشمنی رسید.
راسل جنگ را به‌عنوان یک درگیری غیرضروری و عقلانی نمی‌پذیرفت در حالی که لارنس جنگ را نماد ماشینی شدن و از بین رفتن روح فردی می‌دانست.
لارنس به اخلاق moral ( اخلاق از منظر شخصی و‌درونی)و راسل به اخلاق ethic ( اجتماعی و جاری در جامعه)می پرداخت.
صلح طلبی و‌ مخالفت با جنگ از دو‌ منظر متفاوت باعث شد کار مشترک‌شان را ارایه ندهند اما هر دو باعث واکنش جامعه و اهالی قدرت در بریتانیا شدند.
لارنس معتقد بود باید ساز و‌کار درونی و شخصی انسان‌ها ترمیم شود و انسان ذاتا جنگ طلب است ولی راسل به اصلاح جامعه و قوانین برای جلوگیری از جنگ معتقد بود. هر دو سوسیالیست بودند اما از منظر سیاسی با هم اختلاف داشتند. راسل معتقد بود یک دموکراسی تمام عیار همه چیز را حل می‌کند و لارنس می‌گفت باید دولت یا کارگزاری باشد تا به تربیت فرهنگی بپردازد چون همه افراد جامعه مثل هم‌ نیستند.
راسل، لارنس را فاشیستی دانست که جامعه مورد نظرش را ندید لارنس که علیه فاشیست نوشته بود راسل را به ریاضی زیادی متهم می‌کرد.

مهدی فاتحی

درباره رمان سیگارپیچ نوشته مهدی فاتحی

☝️
👇👇
به مهدی فاتحی و شرافت واژه‌هایش؛

«مهدی فاتحی» داستان‌نویس مطرح این شهرِ پر دریغ، امروز با هدیه‌ی این سه‌اثرش چه اندازه‌ام که نواخت و غافلگیر کرد.

«فاتحی» برای رمان خوان‌های حرفه‌ای ناشناخته نیست، او را همه با ((شلیک به پیانیست)) به یاد سپرده‌اند، کسی که سال ۱۳۸۸جایزه ادبی صادق هدایت را برای داستان«زنی که کنار خیابان ایستاده بود» کسب کرد.
اما امروز با ارسال دو داستانش که هنوز در ایران انتشار نیافته مفتخرم کرد.

به محض رسیدن، رمان (سیگارپیچ)وی را تا پایان‌بندیِ نامنتظره‌‌ و میخ‌کوب کننده‌اش یک نفس و لاجرعه بلعیدم.
شخصیت‌های داستانی «فاتحی» ویژگی‌ عمده‌شان این است که از پس گذراندن هر کابوس، در دل کابوس فجیع‌ترِ دیگری بیدار می‌شوند.
در لوکیشن‌هایی که می‌پردازد «انسان» بسی برهنه و بی‌بها و ارزان است ولی رنجی که متحمل می‌شود به غایت گران!
کاراکترهایش از رنج‌های خویش تغذیه می‌کنند؛
و انسان در این سامانه یعنی کسی که رنج‌هایش را به کلمه تبدیل می‌کند.

فاتحی در بستر عرب‌های ایران نفس زده و در آبادان درست در روزی به دنیا آمده که سینما رکس آتش گرفت و صدها نفر جزغاله شدند..
کودکی‌اش با آوارگی و‌جنگ‌زدگی سپری شد، با پدری که زمانی با وانتش پشت جبهه کار می‌کرد،آدم می‌بُرد و جنازه برمی‌گرداند.

در سیگارپیچ می‌خوانید وقتی دخترخاله‌اش را وسط جنازه‌ها از زیر آوار با پاهایی خیس از خون بیرون کشیدند ،خاله‌اش دیوانه شد و پسرخاله‌اش خودکشی کرد و شوهر خاله‌‌اش که باید لاجرم بیهودگی رنج انسانی را به نمایش بگذارد به بندر می‌رود و زنی دیگر می‌گیرد تا تمثال و تمثل تمام عیار چرخه‌ی پوچی این زندگی پلشت و توسری‌خورده باشد.

در سیگارپیچ همه‌چیز پا بر محراب این پوچیِ عمیق و عقیم می‌چرخاند تا تصویری بدهد از انسان دیجیتالی عصر ما که نه فقط رابطه‌ها بلکه همه چیزش مجازی است از مبارزه و قدرت و انقلاب تا حسرت و اندوه عشاقی که چهره‌ی معشوق خویش را هم از یاد برده‌اند.

اما سیگارپیچ در پی اثبات یک نمود دیگر از بی‌بدیلی چهره‌ی رنج‌‌ها هم هست؛ حاکی از صلابت رنجی است که مرزهای روان‌رنجور را مغشوش و سیال و معلق می‌کند، اسکیزوفرنیِ رنج، از سوژه فردی دوقطبی به جا می‌گذارد، حتا وقتی می‌خواهد از اختاپوس تاریخ رنج‌‌آورش بگریزد باز نوستالژی رنج، هرباره او را به کابوس‌های گذشته‌اش پرتاب و زندانی می‌کند.

جعبه‌ی سیگارپیچ در این رمان استعاره‌ی غریبی از سرنوشت سوژه است؛ به همان سادگی که پیرمردی توتون را در سفیدی کاغذ سیگار لوله می‌کند، هر یک از این سوژه‌های ملول شهر هم که خود را از ارتفاع برج‌های تلخ و آسمان‌خراش‌های شهر به صندوق عدم پرتاب و در حقیقت واریز می‌کنند طولی نمی‌کشد که خرده‌ریزه‌های‌شان توسط مأموران پاکسازی شهر دور ملافه‌ای سپید پیچانده می‌شوند و به آن سوی مرزهای فراموشی ابدی سِند و ارسال می‌شوند، به پوچی دود سیگاری که توتون‌ها را در کفن سپید خود دود می‌کند.

همه‌ی این دستگاه عریض و طویل هم انگار در عرض ملکوت و رمان‌نویسِ آسمانی پیوسته و صرفاً نظاره‌گر مایند و به ما زل زده‌اند که در پس هر کابوس از ما بپرسند:
هنوز خسته نشدی؟
که ما بگوییم: از چی؟
و آنها بگویند: از "زندگی"!

https://t.me/translate52arabic

این رمان را می‌توانید از کانال وزین این نویسنده به صورت صوتی بشنوید از این لینک:
👇
https://t.me/mehdiwrite/482

درباره چهل سال فاصله بین دو جنگ: از کودکی تا میانسالی  آیا ما قوی‌تر می‌شویم؟  

مهدی فاتحی

.

از کابوس‌هایت برایم بگو

از لحظه‌ای که تنت یخ کرد

و پشتت تیر کشید

از گرگ‌ها و لاشخورها بگو

از مار سیاهی که هر شب به خوابت می‌آید

از آن اژدهایی که در آسمان پرواز کرد و آتش گشود

از غرق شدن در تاریکی

از کابوس‌هایت بگو

از جنگ چهل ساله بگو

جنگ امری جنایتکارانه و تراژیک است. تاریخ و‌ تجربه‌ای که هر بار تکرار شود باز هم تراژیک است. من در عمر کوتاه و پربارم(شاید نه خیلی کوتاه و نه خیلی پر بار!) دوبار این تراژدی را تجربه کردم. تجربه‌ای در فاصله چهل سال: حدود هفت سالگی و چهل و هفت سالگی.

اما تجربه، احساس و بازتابش در من هیچ شباهتی نداشته و ندارد. در دوره کودکیم بارها خانه ما لرزید و یک بار شیشه‌های در و پنجره هم شکست. اما هیچ وقت حسی از ترس و مرگ در من پدید نیامد. هر بار با شنیدن صدای آژیر قرمز که گاهی وسط برنامه‌ تلویزبون پخش می‌شد چراغ‌ها را خاموش می‌کردیم و به زیر راه پله خانه می‌دویدیم. خانواده ده نفره زیر یک راه پله چنان در هم فرو می‌رفتیم که فقط عصبی و کلافه‌ام می‌کرد؛از بوهای متفاوتی که در حلقم بود و قطع شدن برنامه و خاموش کردن تلویزیون: تنها تفریح شبانه آن روزها.

در کودکی صدای انفجار و گاه گذر هواپیما مرا نمی‌ترساند بلکه بیشتر حسی از تعجب و امری غریب بود. هر بار می‌خواستم از آن زیر فرار کنم و به آسمان و موشک‌ها نگاه کنم. دوست داشتم یک بار بمب یا موشکی کنار خانه‌مان بیفتد تا شاهد این ماجرا باشم(حتی بدم نمی‌امد بمبی روی مدرسه و مدیر کج‌خلق‌مان بیفتد یا نانوایی که هر روز مجبور بودم در صف آن بایستم) حسی از هیجان، کنجکاوی و اندکی لذت از این سرگرمی. هیچ برداشتی از مرگ و ترس از مردن نبود.

چهل سال بعد وقتی تنها در آپارتمانم نشسته‌ام و صدای انفجار و جت‌ها را از بالای سرم می‌شنوم همه چیز تغییر کرده. نه کنجکاوی مانده نه هیجان و نه سرگرمی؛ هر چند که زیر بمباران در خانه مانده بودم اما با هر صدای وحشتناکی ترس وجودم را پر می‌کرد حتی وقتی در فاصله‌ای دور بود. اوج آن زمانی بود که وسط روز روی بالکن موج انفجاری مرا به عقب پرتاب کرد. مرگی که دوست داشتم این بار در نزدیکترین جای تنم خودی نشان داد. وقتی شیشه‌های خانه لرزید و به صدا درآمد بدنم ناخواسته واکنش نشان می‌داد. گاهی بیخوابی و یا حتی خواب زیاد.

فاصله چهل سال چه اتفاقی در انسان می‌افتد آیا انسان پخته‌تر می‌شود؟ آیا در گذر زمان قوی‌تر می‌شویم؟

هر چه روزها و سال‌ها می‌گذرد مرگ ناخواسته نزدیک و نزدیکتر است و ترس از آن هم نزدیکتر...در کودکی مرگ چنان دور و بی معنی است که حضورش ترس ایجاد نمی‌کند..ترس از مرگ شاید امر بی‌معنایی در کودکی باشد چون مرگ هنوز معنا نگرفته...شاید هنوز تصور نبودن بی معنی است. دو‌ روزی که در این بمباران اخیر خانه نبودم( البته نبودن اجباری) آنچه مرا گاه نگران می‌کرد نابودی کتاب‌ها و وسایلم بود. اشیایی که حس می‌کنی به ان دلبسته‌ای یا باید کنارشان باشی و اگر قرار است نابود شود با هم نابود شوید. نیستی‌ و ندیدن‌شان( همان مرگ‌شان) برایم ترسناک بود.

فکر می‌کنم تا به امروز هیچ‌گاه انقدر از نزدیک حس مرگ را لمس نکرده‌ام و خوشبختی را هیچ وقت به اندازه امروز درنیافته‌ام؛ خوشبختی به معنای بی‌آرزویی، ناامیدی یا بی‌امیدی...در جایی هستم که می‌خواستم باشم. شاید همین ترسناک‌ترش هم می‌کند. شاید عشق به مرگ، نفرت از آن می‌آفریند. و هر نفرتی حاصل ترس است.

هر چه هست حس مرگ و نزدیکی آن بیشترین نزدیکی و بستگی به زندگی را در انسان به وجود می‌آورد حسی که احتمالا پیش از این هم بوده ولی عیان نشده. حالا در هر جنبنده و ناجنبنده‌ای چیزی از بودن و‌ نبودن در آن می‌بینی. به زندگی نزدیک می‌شود و مرگ را در لا‌به‌لای آن می‌بینی.

مهدی فاتحی

می‌نوشیدن ایرانیان: از قهوه تا چای؛ شراب تریاک عرق

از قهوه تا چای؛ تاریخ تمدن و تجارت

مهدی فاتحی

قسمت اول


مهدی فاتحی
اگر مسیحیت شراب است و اسلام قهوه،بودیسم قطعا چای است.
آلن واتس،روش ذن


نبردی که اکنون در آشپزخانه­‌ها و کافه­‌ها بین چای و قهوه برقرار است و در مقابل چشمهای آستیگمات ما قرار گرفته سابقه­‌ای تاریخی و بیشتر از یک قرن دارد. گاه فنجان­‌ها و مهمانی­‌ها جولانگاه قهوه می­شد و از چای نوشیدن پرهیز می­‌کردند و گاه چای گوی سبقت را از دیگری می‌ربود. چیزی که البته امروز بر کسی پوشیده نیست همه­‌گیری چای سیاه بر تمام ایران از شهر گرفته تا روستاست و در هم تنیدن این نوشیدنی در مذهب و فرهنگ و سنت ایرانیان، اما دورانی بود که قهوه پیشتاز نوشیدنی­‌های آرام­بخش به حساب می­‌آمد و شاید دیری نپاید که دوباره جایگاهش را به دست آورد.

" قهوه و چای، نوشیدنی‌های غریبی هستند که تاثیرات زیادی در تجارت،مذهب و سیاست و زیست بشر گذاشته‌اند‌. "

اینکه بتوان درباره یک نوشیدنی چنان حرف دهن پرکنی زد به اندازه خود جمله غریب است اما گشت و گذار در تاریخ حرف دیگری می­زند؛ تاثیرات فرهنگی و جنگ، تجارت و ثروت و گاهی حتی انقلاب، عوایدی است که این نوشیدنی ساده برای بشر به ارمغان آورده و آینده نامعلوم است جز برای فال بین­‌ها آن هم در ته فنجان قهوه.
قهوه و چای، نوشیدنی­‌های سیاه رنگی­‌اند که کالری ندارند اما انرژی بخش جان انسان‌ها هستند و جادویش از همین جا شروع می‌شود که حتی با قواعد فیزیک و ترمودینامیک هم همخوانی ندارد. برای من به عنوان یکی عشاق نوشیدنی کافئین­‌دار وقتی از جایی خبر مضراتش را می­‌خوانم نصفه کاره رهایش می‌کنم و منتظر خبر خوش فوایدش می­‌مانم.
برای نوشتن و توصیف این نوشیدنی تلخ آرامش‌بخش گاهی مثل عصاره­‌اش به نتایج غریبی در تاریخ و جامعه برمی­‌خوریم به خصوص در جامعه ایرانی که در این زمینه انعطاف زیادی از خود نشان داده است به طوریکه برای نگارنده نوعی فرصت مطالعاتی به حساب می‌آید و به قول محمد قائد طی این سیر پررنگ و سلوک دبش در انفس، به نتایج جالبی رسیدم.
به واقع وضعیت اجتماعی و فرهنگی امروزمان را می‌شود با غور در همین چای و قهوه نوشیدن، زیر ذره بین برد و زمین را کند و کنار زد تا دست به اکتشاف زد. رونق و کسادی چای و قهوه نوشیدن در ایران فراز و نشیبهای زیادی در تاریخ­ بی­‌سرانجام و گاه تکراری ما طی کرده: زمانی عصر سروری چای و دوره­‌ای­ عصر قهوه و گاهی در همه طبقات اجتماعی و دوره­ای در بخش خاصی از جامعه رونق داشته­‌اند. جالب و حتی شگفت­انگیز است که می بینیم عوامل تاریخی،اقتصادی،فرهنگی در هر دوره از تاریخ، بر محتوای نوشیدنی داغ روی میز اثرگذار بوده است:
پانصد سال پیش ملتی بودیم قهوه‌خور و صاحب قهوه‌خانه، چرا که صفویان همچون اهل تصوف، قهوه را برای بیدار ماندن و یاهو کشیدن مفید می‌دانستند و بازار تجارت قهوه از حبشه و یمن رو به راه بود. قهوه و چای مثل دیگر جاها ابتدا به خانه اشراف راه یافت و بعد با گسترش آن در خانه و قهوه­‌خانه­ها هم سردرآورد و به فقرا سرایت کرد ولی هیچکدام به آن وفادار نماندند. اروپاییان قهوه را ابتدا در دربار شاهان شرقی دیدند و امتحان کردند و ایرانیان چای را از دست انگلیسی­‌ها گرفتند.
....
در دوره صفوی که تازه دروازه رفت آمد ایران و جهان باز شده بود قهوه هم از خاورمیانه به دربار راه پیدا کرد. اولین بار قهوه در دوره شاه طهماسب اول وارد ایران شد و در دوره شاه عباس صفوی قهوه و قهوه¬خانه نشینی بین عوام مردم گسترش یافت. زمانی شاهان قاجار مثل شاهان امروز کشوهای عربی، از مهمانان خود با فنجانی قهوه پذیرایی می¬کردند و از سنت¬های مهم دیدارهای خارجی بود. سفرنامه¬نویس¬های غربی چون دروویل می گفتند ایرانیان تا سر حد جنون قهوه می نوشند که البته امروز احتمالا اگر می-نوشت چای را جایگزین قهوه می¬کرد.

با رونق تجارت چای انگلستان و ارزان شدنش با کشت و تجارتش در هندوستان و روابط خاص انگلستان با ایران در دوره قاجار، چای نوشیدن ابتدا بین درباریان و بعد بین مردم رواج یافت و با فقرا محشور شد و به آن وفادار ماند تا امروز، به طوری که از آن زمان تا امروز در قهوه¬خانه¬های ایرانی حتی بوی قهوه هم به مشام نمی¬رسد و فقط چای سرو می-کنند.
کافه و قهوه نوشیدن در ایران بعد از دوران مشروطه و حضور نسلی از روشنفکران، روزنامه¬نگاران و نویسندگان و دانشجویانی که از غرب بازگشته بودند به شکل متفاوتی دوباره پایه ریزی شد و جایگاه دیگری یافت( از کافه¬های معروف دهه بیست می توان به "کافه نادری" اشاره کرد که هنوز هم پابرجاست اما دیگر نه به منظور سابقش، و "قهوه فروشی ریو" در همان نزدیکی که هنوز به قهوه فروشی مشغول است) یعنی قهوه¬خانه و چایخانه¬ای که زمانی جای بیکاران و عوام شده بود به محلی برای بحث¬های روشنفکری و طبقه متوسط شد. همانطور که امروز دوباره با بازتعریف کافی¬شاپ به محل امنی برای دوستی¬ها و دوستیابی و لمس شده.
با رونق کافه¬ها و تجمع تحصیل¬کردگان در آن، قهوه¬خانه و قلیان کش خانه به محلی برای گذران مردم عادی، طبقه ضعیف جامعه و البته لمپن¬ها بود. کافه¬ها جای گذران وقت و بحث و تبادل نظرِ طبقه تحصیلکرده و متوسطی شد که به تازگی از طبقه اشراف جدا شده بودند. بعد از انقلاب با لت و کوب روشنفکران و بحثهای کافه¬ای و آرمانگرایانه و بعد نیز با شروع جنگ، بساط کافه¬ و کافه نشینی تقریبا برچیده شد. در آن دوره با مشکلات واردات و تضادهای فرهنگی که قهوه را با اشرافیت و کاخ نشینی برابر می دانست قهوه نه تنها در کافه¬ها و قهوه¬خانه¬ها که حتی در خانه¬ها و ادارات هم پیدا نمی شد و چای تنها نوشیدنی داغ آن دوران بود و قهوه دوباره نماد غربزدگی و اشرافی گری شده بود. زمانی بحث در عدم کفایت سیاسی ابوالحسن بنی صدر به عنوان رئیس جمهور، یکی از نمایندگان مجلس گفت:
" ایشان در دفتر کارش شیرقهوه می¬خورد."
اما چای پای ثابت مراسم ایرانیان، از عروسی گرفته تا عزاداری و روضه خوانی¬¬ها شد و در سخت¬ترین شرایط اقتصادی جنگ هم از رونق نیفتاد. ولی قهوه که پای ثابت مراسم اندیشیدن بود و همینطور مهمانان شب بیدار و حرف زدن درباره جهانی که هیچ تاثیری بر آن نخواهی گذاشت، در دوران انقلاب و جنگ که میدان عمل برپاست از رونق افتاد.

دوباره بعد از جنگ با بهتر شدن وضعیت اقتصادی و به خصوص با شروع دولت خاتمی و شکل گرفتن اجتماعات دانشجویی، فعالیتهای سیاسی و آزادتر شدن زنها،کافه¬ها رونق گرفت و قهوه دوباره به سر میز کافه و کابینت آشپزخانه¬ها بازگشت. این رونق طی این چند سال رشد بیشتری پیدا کرد و برندهای ایرانی قهوه از فروشگاه¬ها سردرآوردند و مغازه¬های قهوه فروشی علاوه بر کافه¬های متفاوت و بزرگ شکل گرفت. در طی این چند سال به واقع قهوه هم بخشی از بازار مصرف چای را گرفت و هم نسل جدیدی تربیت شد و رشد کرد که عادت چای نوشیدن پدران و مادران شان را رها کرده و قهوه را ترجیح می¬دهند.
اینکه قهوه با فضای باز سیاسی در ایران نسبت مستقیم دارد خودش جای بحث و بررسی است؛ آیا با رشد فکری و بحث و جدل مردمان به کافئین بیشتری نیاز دارند یا به واسطه فراوانی نوشیدنی پرکافئین و پر انرژی مثل قهوه، شور مردمان بالا می گیرد و خود باعث افزایش تنشهای سیاسی و فکری می گردد؟

قهوه‌خانه‌ها در ایران پس از دوران صفوی و قاجار که حاکمان برای سرگرم کردن مردم، نقالی و شعر خوانی را در آن فراهم کردند کم‌کم به صورت سنت ثابت و مرسوم قهوه‌خانه‌ای درآمد و شعر خوانی در رثای پهلوانان با خواندن اشعار شاهنامه و رستم و اسفندیار جایگاه ثابت و مهمی یافت به طوری که محل رفت و آمد دوستداران سنت پهلوانی و قهرمانی شد. شعرخوانی قهوه‌خانه‌ای،معماری قهوه‌خانه‌ای،نقاشی قهوه‌خانه‌ای هنرهایی بود که طی این سنت شکل گرفت و کم و بیش هنوز ادامه دارد. اتفاقی که کمتر در دیگر کشورها به خصوص غرب شاهدش هستیم. قهوه‌خانه معماری خاصی داشت و یکی برای دیگران با صدای بلند و گاه آهنگین و گاه نعره‌کشان شعر و قصه می‌خواند. روی دیوارها پر از نقاشی‌های رنگی و اغراق‌آمیز از قهرمانهای همین قصه‌ها بود.
برای انسان غربی – همینطور انسان امروزی- کافه و قهوه نوشیدن نیاز به تمرکز و آرامش دارد و اگر کسی حرفی برای گفتن دارد تنها با مخاطبش در میان می‌گذارد نه برای دیگران، آن هم نه با صدای بلند بلکه زمزمه‌کنان. اینجور نمایش‌ها در غرب بیشتر در سنت سیرک و نمایشهای عروسکی و استندآپ کمدی جا گرفته که البته کلابهایی برای‌شان فراهم است که همراه با نوشیدنی می‌توانند به حرفهای کمدین گوش کنند و یا کسی یا گروهی موزیک دلنشینی بنوازد. اما از آنجا که در این سرزمین جا و فرصت ارائه نیست هر مکانی و فرصتی کاربردهای چندگانه پیدا می‌کند.
سنت قهوه‌خانه و گره خوردنش با قصه‌های پهلوانی در ایران، به آهستگی قهوه¬خانه را محل گذر لاتها و قلدرهای محل و لمپنها کرد. به خصوص که در قهوه¬خانه¬ها دیزی و قلیان و گاهی عرق هم به راه بود. بر همین اساس کافه ها هم در ایران مسیرشان را از این سنت پهلوانی و لات بازی جدا کردند و گوشه ساکتی برای حرف زدن از آرمانهای‌شان( سوخته یا برشته یا نیم‌پز) فراهم کردند. درواقع کافی شاپ محل غذاخوردن و سیر شدن نبود بلکه محل چای و قهوه نوشیدن بود و باری بود خالی از الکل، چرا که نوشیدنی‌های الکلی ایرانیان را بیشتر به رقص وامی‌دارد تا فکر کردن و به خود اندیشیدن.
در آن دوره سنت کافی‌شاپ‌های آمریکایی که قهوه ارزان برای بردن به محل کار همراه با ساندویچ یا کیکی برای سیر شدن (مثل استارباکس، تیموتی، برادران گورمت) همه جا گسترش یافت با این تفاوت که در این طرف کره زمین این نوع کافه‌ها صرفا برای کارگران روزمزد و رفتن به محل کار نبود بلکه محلی برای اطراق کردن و جدا شدن از طبقه کارگر بود.
اما قصه و سرنوشت چای و چای نوشیدن جور دیگری رقم خورد. هم خیلی زود جاافتاد و خود را در سفره و خانه ایرانی تطابق داد و قهوه را به فراموشی سپرد هم پایدار ماند. ...
ادامه دارد...

مهدی فاتحی

 کمدی سیاه مرد آرام و کاناپه‌اش

مهدی فاتحی

کمدی سیاه مرد آرام و‌کاناپه‌اش

ضرورت تئاتر

تئاتر از ابتدا ضرورتی انکار نشدنی بود؛ از زمانی که بر مدار تراژدی شاهان و حاکمان می‌گذشت تا انسان معمولی بکتی به خاک سیاه نشست. ضرورت هنر و تئاتر و‌ نمایش در هر دوره‌ زمانه‌ای حتی میان جنگ و فقر تا به امروز بر کسی پوشیده نبوده و نیست.

تئاتر به معنای نمایش را می‌توان' به جای دیگری سخن گفتن' معنا کرد. نمایشی بودن در فرهنگ به معنای تظاهر و ریاکاری است به همین دلیل قدیسان با آن سر ستیز داشتند و اهالی هنر آن را مایه تجلی روح بشر و ارایه‌اش را مایه تسکین انسان. انسانی که به تئاتر نیازمند است همانطور که به دور هم نشستن و‌ گپ زدن و مسائل را تعبیر و‌ تفسیر کردن. شاید هر شکلی از هنر به پایانش نزدیک شده باشد اما هنر دیرپای تئاتر و نیاز روانشناختیش چون دین ماندگار است و در دوره‌های سخت‌تر ضروری‌تر‌.

شاه لیر روی کاناپه

آیا انسان امروز همان انسان از پا افتاده‌ای نیست که روی کاناپه جا خوش کرده و زمین‌گیر شده؟

آسمان خالی است و‌ خدایان یونانی که در آسمان به آگاممنون و اولیس و مکبث یاری می‌رساندند ناپدید شده‌اند. حتی در نبود خدایان، چخوف و‌ ایبسن هم که کاشف کابوس درون بودند برای آرامش این تلاطم راهی نیافتند. اما آیا راه برون رفتی هست؟ آیا به قول یونانیان منش انسان سرنوشت اوست و راهی برای گریز از سرنوشت نیست؟

در نگاه امروز با وجود تمام پیشرفت‌ها و یافتن راه حل‌ها، تغییر چندانی بر وضعیت تراژیک انسان دیده نمی‌شود. سرنوشت شاه‌لیر با ساختن خانه سالمندان یا نشستن روی کاناپه حل شدنی نبود و نشد؛ انسان هنوز خوشبخت نیست اما امیدوار است.

کمال یا شکست؟

نمایش ' مرد روی کاناپه' نوشته #آرام_محضری، داستان همین انسان و ادامه همین سرنوشت است: از شاهان و شاهزادگان تا انسان خاک نشین تا انسان جاسنگین آپارتمان و کاناپه و صفحه نمایشگر و‌ موبایل.

در این نمایش شاهد هستیم که حتی انسانی که به کمال از نگاه بیرونی رسیده شکست خورده است چرا که در نگاه از درون به خود، فرقی بین کمال و شکست نیست: آنکه سقوط کرده همانی است که تا اوج ممکن بالا رفته.

و عشق هم راهگشا نبود چون ممکن نشد.

شخصیت زن در نمایشنامه از مرد پیچیده‌تر است. زنی که خودش هم نمی‌داند چه می‌خواهد در مقابل مردی ایستاده که توان ابراز عشق ندارد ولی حریصانه عشق می‌طلبد. نقطه تلاقی دوئلی از پیش شکست خورده.

انسان مدرن حالا روی کاناپه نشسته و به صفحه نمایشگر خیره شده. انسانی که مسخ و محو خدایان شهر و تصویر است فرقی با عابدان معابد نکرده، فقط سرگرمی‌اش تغییر یافته است.

انسانی که طغیان می‌کند

در نمایش ' مرد روی کاناپه' ما روایت انسان تسخیر شده‌ای را می‌بینیم که علیه خودش قیام کرده تا دیگری شود اما از خودش رهایی ندارد همچنان که از خواست دوست داشته شدن انتزاعی و خارج از امر نمادین رهایی ندارد.

مرد آرام روی کاناپه از خودش دفاع می‌کند؛ عصیان می‌کند و می‌خواهد انسان دیگری باشد: او تمام روز به تلویزیون بی‌صدا خیره می‌شود، می‌خواهد سرنوشت را با خیال خود به سرانجام برساند، حاضر نیست زیر بار جهان نمادین، تبلیغات و سیطره دوپامین در شبکه‌های اجتماعی تبدیل به یکی از حلقه‌های زنجیره بلاهت شود، او متوقف شده تا نگذارد ذهن و خیالش پر از جنس بنجل پرتاب شده از جهان سرمایه و پول گردد.

برای او پول به کالایی بی ارزش تبدیل شده حتی برای به دست اوردن چیزی که به واسطه پول برایش ارزشمند است: عشق. او همه چیز را مثل زباله‌ای در گوشه و کنار اپارتمانش رها کرده و می‌خواهد زن(‌دیگری) را شیفته هستی خودش کند یا می‌خواهد که باشد. مرد روی کاناپه نمی‌خواهد در دام رویای زیست انسان بارکد خورده گرفتار شود؛او حاضر است همه دارایی خود را در کیسه‌های زباله‌ای جا دهد و ببخشد تا انسان و عشق را فراتر از آن در خودش دریابد. او در جستجوی امری است که جایش همیشه خالی است اما انسان از ابتدا و نمایش از آغازش برای یافتنش و‌ خیالش روی صحنه رفته است. انسانی که کمالش با شکستش تفاوتی نمی‌کند.

اجرای روی صحنه

آرام محضری، نویسنده این نمایشنامه، کاگردانی متن خودش را بعد از سالها به عهده گرفته تا تصویر نیمه تمام متن را روی صحنه ببرد. او در انتخاب لباس( با بارکدهای روی آن که نشان انسان مسخ شده و کالا شده جهان سرمایه‌داری است) و دکور ویژه صحنه و رنگ و نور، همراه تیمش سعی کرده همه آنچه متن به تنهایی توان بازگفتنش را نداشته به سرانجام برساند. نمایشی که در ارایه خالی از ایراد نیست و می‌توانست بهتر روی صحنه بیاید اما تلاش او و‌ تیم همراهش برای ساخت و پرداخت مسئله‌ی انسانی که یکی از خود ماست در برهوت تئاتر و سینمای جدی قابل تامل و ستودنی است.

تیم همراهی که زیر آوار سنگین اقتصاد و رعب و وحشت جنگ دست از پا ننشست و کار را در اولین فرصت روی صحنه برد تا نشان دهد هنر و نمایش و زندگی، بر مرگ غلبه خواهد کرد حتی در تلخ‌ترین و سخت‌ترین جای تاریخ.

مهدی فاتحی

 
  BLOGFA.COM